تبليغاتX
shadestan
مطالب ادبی و روزانه

  

فرازهایی از دعای بیست و سوم صحیفۀ سجادیه( نیایش آن حضرت در طلب تن درستی )

خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و تن درستی را لباس تنم کن و سراپای مرا به تن درستی فرو پوشان و با آن مرا امان بخش و گرامی بدار و بی نیاز گردان و تن درستی را به من صدقه ده و آن را مال من کن و همچون فرشی زیر پایم بگستران و آن مایۀ بیماری که در من است به تن درستی بدل فرما و میان من و تن درستی در این جهان و آن جهان جدایی میفکن.

خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا تن درستی بخش و تن درستی که مرا بس باشد و شفا بخش و چیره بر هر بیماری و روز افزون باشد و در تن من تن درستی زاید.تن درستی در این جهان و آن جهان.

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

 

حاجی آقا:

15 آذر ماه یازدهمین سالمرگ زنده یاد علی حاتمی است.سعدی سینمای ایران.لقبی که مثل همۀ القاب بزرگان ایران پس از مرگ به او داده شده است و این است آیین و رسم پارس.

اگر عمری باقی باشد و مجالی برای خارش سر،هفتۀ آینده می خواهم قسمتی از دیالوگ های منتخب شده از فیلم های حاتمی را که برایم بسیار دلنشین است گلچین کرده و برای شما بیاورم ولی فعلا برای اینکه یادی از این عزیز کرده باشیم قسمتی از دیالوگ فیلم حاجی آقا را برای شما آورده ام که در آن حاجی آقا اولین سفیر دولت ایران در آمریکا( در عهد قاجار ) در کوران غربت و عزلت به صراحت لهجه افتاده است و با لاشۀ گوسفندی ار مرارت های موجود در ایران می گوید.سوای بازی زیبای عزت الله انتظامی و به دور از قلم شیوای مرحوم حاتمی،این قسمت از فیلم برای من بسیار تکان دهنده است زیرا بعد از گذشت سال ها هنوز مملکت عزیز ما با همان معضلاتی دست به گریبان است که درعهد قاجار با آن روبرو بوده است.

 

 

 

حاجی آقا:...... فکر و ذکرمان شد کسب آبرو،چه آبرویی،مملکت را تعطیل کنید،دارالایتام دایر کنید درست تره.مردم نان شب ندارند شراب از فرانسه می آید.قحطی است،دوا نیست،مرض بیداد می کند،نفوس حق النفس می دهند،باران رحمت از دولتی سر قبلۀ عالم است،و سیل و زلزله از معصیت مردم.

میر غضب بیشتر داریم تا سلمانی.سر بریدن از ختنه سهل تر.ریخت مردم از آدمی زاد بر گشته است،سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده،چشم ها خمار از تراخم است،چهره ها تکیده از تریاک.اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم آبش کرم گذاشته،ملیجک در گلدان نقره می شاشد،چه انتظاری از این دودمان با آن سر سلسلۀ اخته.خلق خدا به چه روزی افتادند از تدبیر ما،دلال،فاحشه،لوطی،قاپ باز،کف زن،رمال،معرکه گیر،گدایی که خودش شغلی است.مملکت عنقریب قطعه قطعه می شود.

 

ننگ بشر

 

ای دوست بیا شنو پیامی

جریان جماعتی فضایی

جمعی ز کنام موش گیران

از طایفه بگیر بگیران

قومی که ز عقل و نور دور است

اندیشه آن به سطح مور است

جمعیت آن بسیج گویند

دیوانه و گنگ و گیج گویند

هر کس که هوای جنگ دارد

آنجا همه آب و رنگ دارد

هر جا که فساد و اعتیاد است

دستان بسیج ازدیاد است

مردان بسیجی دلاور

چون پشه نر به ان شناور

گر زوج جوان به خنده بینند

آهسته به خلوتی نشینند

گویند که این دو اهل فسقند

گبرایی و ترسا و مضرند 

آن گاه به سان پیل و شیران

چمبر بزنند به دور ایشان

فریاد زنند که ای حرامی

پس راندۀ درگه الهی

با همسر خویش خنده کردی؟

خون شهدا اماله کردی؟

محکوم تویی به حبس و تعزیر

شلاق و شکنجه نفس گیر

بر همسر او جمله بتازند

زین فتح بزرگ سرفرازند

حالا بشنو ز جمع نسوان

زنهای بسیجی مسلمان

صغری و سکینه و ثریا

مهری و پری جنده اعلا

آنها همگی به حال رزمند

تا آخر عمر در نبردند

از شدت کمبود و محبت

دارند به خلق خشم و محنت

تخفیف سخن که این اراذل

انسان حقیر و پست و نازل

گویند همه جا که ما شریفیم

گلدسته و یکتا و ردیفیم

ما هادی انوار خداییم

از انس و ملک همه جداییم

پس هر چه قدر خزانه خوردیم

این قطره بود که دانه خوردیم

بر ما نشود که سخت گیرند

در حال گناه و مست گیرند

تحصیل بود برای ما مفت

این حکم خفن امام ما گفت

پایان سخن شنو جوانمرد

این ننگ بشر چه می توان کرد؟

گر روی زمین بسیج دیدی

تکلیف بود بر آن برینی                                                        از سید علی

 

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 11:8 | لینک  | 

 

 

میلادش فرخنده و مبارک باد

فرازهایی از صحیفۀ سجادیه ( نیایش آن حضرت در طلب باران )

خدایا ما را به باران زنده و سیراب گردان و با آن باران درشت و فراوان که از ابرهای بارنده فرو می ریزد و در همه جای زمین گیاهان زیبا و پر طراوت می رویاند،رحمت خود را بر ما بگستران.

خدایا بارانی برای ما بفرست که با آن آب از تپه ها روان کنی و چاه ها را پر آب سازی و رودها را به خروش آوری و درختان را برویانی و در همۀ شهرها ارزانی آوری و چارپایان و مردمان را توش و توان بخشی و روزهای پاکیزه را برای ما کامل گردانی و کشت ما را برویانی و پستان ها را پر شیر سازیو بر نیروی ما بیفزایی.

خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را از برکات آسمان ها و زمین برخوردارنما که تو بر هر کار توانایی.

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

سنگ پای قزوین:

این خبر را برای آن دسته از دوستان عزیزم می نویسم که مدت مدیدی است ازته دل نخندیده اند.در این هفته وزارت امور خارجۀ کشور شیران اتم ساز سفیر کشور پرتغال را که ریاست دوره ای اتحادیۀ اروپا را بر عهده دارد،احضار کرد و در یک تذکر بسیار جدی مراتب اعتراض خود را از نقض کامل حقوق بشر در اروپا اعلام کرد.از موارد نقض شدۀ حقوق انسانی در اروپا به دستگیری دانشجویان و عدم وجود آزادی بیان اشاره شده است.آگاهان هنوز از اینکه سفیر پرتغال پس از شنیدن این تذکر مسئولان ایرانی یک شکم سیر نخندیده است خبری در دست ندارند.ولیکن دول اروپایی و رسانه های آن پس از شنیدن این تذکر خندیدن و گفتند:چه با نمک!

 

 

 

ماموریت ویژه محمود شیپیش:

پس از نامه نگاری های عاشقانه و موفق سوپور زحمتکش محله به رئیس جمهور آمریکا و صدر اعظم آلمان و پاپ،حالا این بار قرعۀ فال را به نام سارکوزی مادر مرده زدند و محمود کوچک ما که چندی است به تازگی کلاس دوم اکابر را با نمرۀ قبولی 10 پشت سر گذاشته است،یکی از دفاتر 40 برگ مشقش را به عنوان نامه پیشکش جناب سارکوزی کرد ولی از آنجایی که عاقل از یک سوراخ دوبار نیش نمی خورد،جناب سارکوزی هم نامردی نکرد و اصلا موضعی در برابر نامه اتخاذ نکرد که این نشان دهندۀ آن است که این نامه در نهایت دقت و ظرافت به طرف سطل زباله پرتاب شده است.

به نظر من دلیل همۀ این مشکلات آن هالۀ ذلیل مرده است که هر از چند گاهی  به شدت در وجود محمود فرو می رود و او را آزار می دهد و محمود نیز که تاب این همه درد را ندارد برای فراموش کردن درد هالۀ نورانی اش به دوستان نزدیکش نامه می نویسد.

 

 

 

زنگ ساعت

وقتی ساعت آونگی خانه زنگ ساعت 10 را نواخت دختر به طرف اتاق خواب حرکت کرد.وارد آنجا که شد چراغها را روشن نکرد که مبادا مادر بیمارش از خواب بیدار شود.نزدیک کمد لباس شد تا لباسهای مهمانی اش را بپوشد،اما خواهر و برادر کوچکش پای کمد به خواب رفته بودند و او نمی توانست کمد لباس را باز کند.در این فکر بود که چگونه بچه ها را از مقابل کمد بلند کند که نا گهان به یاد حرف های مدیرعامل شرکت افتاد:

- میگن انترهرچقدر زشت تر باشه اتوارش بیشتره.ولی من میگم تو که اینقده خوشگلی،خودتو خوشگل ترکن   اتوارتم بیشتر،اون وقت اگه ضررکردی پای من. 

دختر از قلقلک اشک هایی که به زیر چانه اش رسیده بود به خود آمد.ساعت 10:15 بود و کم کم داشت دیر می شد.پس به جای منتظر ماندن در مقابل کمد به طرف میز لوازم آرایش رفت.چشمش که به آینه افتاد صورت اشک آلودش را آن دید و بار دیگر بغض در گلویش پیچید.خواست ضجه بزند اما می ترسید اهل خانه از خواب بیدار شوند.او چاره ای جز این نداشت،پس از اخراج پدر از کارخانه زندگی برای آنها سخت شد و پس از مرگ او زنگی سخت تر و حالا بعد از زمین گیر شدن مادر شرایط آن قدر طاقت فرسا شده بود که او مجبور بود با همه استعدادهای حیرت انگیزش دانشگاه را رها کرده و در یک شرکت دولتی مشغول کار شود.در آنجا بود که شاکری مدیرعامل پست و هوس ران شرکت هر روز مزاحم او می شد تا جایی که او را تهدید به اخراج کرد.پس او ناچار بود برای ادامه کارش تن به خواسته های کثیف شاکری دهد.

دختر به هر زحمتی که بود جلوی خود را گرفت.او سعی می کرد وجدانش را متقاعد کند که مرتکب کار بدی   نمی شود با خود فکر می کرد که اگر این کار را نکند و از شرکت اخراج شود،آن گاه هزینه های خانه را چه کسی تقبل خواهد کرد.مادر که فامیل و آشنایی نداشت و به همین دلیل بود که وقتی پدر و مادرش با هم ازدواج کردند،تمام اقوام پدری از هر دوی آنها روی گردان شدند و پدر برای اینکه از آن فضای شک آلود و تحقیر کننده فرار کند،مجبور شد که به مشهد بیاید و با هزاران مرارت زندگی کوچکی دست و پا کند.حالا در نبود او و بیماری مادر مسئولیت خانه و بچه ها به گردن اوست و در این شرایط بغرنج او برای بقای خانواده راهی جز خود فروشی ندارد.

دختر اشک هایش را پاک کرد و برای شستن صورتش به دستشویی رفت.اولین مشت آب را که بر صورتش ریخت،ناگهان صدای پدر در اعماق وجودش طنین انداخت:

- دخترم همیشه دلتو بسپار دست امام هشتم.چون کسی که دلش دست امام رضا (علیه السلام) باشه،شاید زندگیش به مویی برسه اما عنایت آقا نمی ذاره اون مو پاره بشه.

دختر دومین مشت آب را بر صورتش می پاشد.صدای قطرات آبی که بر روی سنگ دستشویی می ریزد او را به یاد صدای بال کبوتران حرم امام رضا (علیه السلام) می اندازد.دختر یکباره به 20 سال قبل برمی گردد.زمانی که او سه سال بیشتر نداشت.روزهای شیرینی که او به همراه پدر و مادر به حرم می آمدند و دختر برای کبوتران حرم دانه می ریخت و هنگامی که کبوتران مشغول خوردن دانه می شدند او به طرف آنها می دوید و کبوتران هم به سرعت پرکشیده و دور می شدند.

 سومین مشت آب او را به سه سال قبل می برد،به آخرین باری که او به حرم آمده بود،به شبی که فردای آن کنکور داشت و او خسته و درمانده از همه جا به حرم پناه آورده بود.

نگاه غریبانه دختر به آینه بالای دستشویی خشک می شود.آری او سه سال بود که به حرم نمی رفت،جایی که قبل از آن شاید هر هفته یکبار به آن مشرف می شد.او حتی پس از مرگ پدر و بیماری مادر نیز نتوانسته بود به پابوس آقا برود.دختر چشمهایش را بست و با خود فکر کرد که چرا؟.شیر آب باز بود و آب همین طور می رفت و دختر در حالیکه دستانش را زیر آن نگه داشته بود،سعی می کرد برای سوالش پاسخی بیابد.وقتی زنگ ساعت 11 شب نواخته شد دختر زیر لب گفت:وای خدا دیرم شد نیم ساعت دیگه باید سر قرار باشم.با حالتی مستاصل و پریشان وارد اتاق شد.او وارد برزخ وجدانش شده بود و هر چه سعی می کرد که خود را از این افکار برهاند به نتیجه ای نمی رسید.دختر سعی می کرد به یاد بیاورد که مادر بیمارش به درمان و دارو نیازمند است.او دوست داشت چهره خواهر و برادر را در ذهنش مجسم کند که از شدت گرسنگی به زردی گراییده بود تا بدین وسیله شاه راهی برای فرار از وجدانش بیابد که ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد.دختر یقین داشت که در پشت خط شاکری است و       می  خواهد از آمدن او مطمئن شود.بدنش بی اختیار به لرزه افتاد و نفسش به شماره،سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند پس نفس عمیقی کشید و گوشی تلفن را برداشت.

 

 

- الو بفرمایید.

صدایی از پشت گوشی نمی آمد.دختر ترسش بیشتر شد.

- الو بفرمایید.بفرمایید الو،الو.

پس از چند ثانیه صدای مرد جوانی از پشت تلفن به گوش رسید.

     - الو می بخشید خانوم.خیلی عذر می خوام،می دو نم واقعا وقت بدی مزاحم شدم ولی فقط می خوام چند لحظه               به حرفام گوش بدین.من نه مزاحمم و نه بیمار روانی.البته شاید بیماری اعصاب داشته باشم اما اون قدر مریض نیستم که بخوام مزاحم اوقات شریفتون بشم.اصلا اگه آقایی دم دستتون هست گوشی رو بدین به ایشون تا یه وقت سوتفاهم نشه.                     

دختر که از شنیدن سخنان مرد کاملا گیج شده بود با حالتی مطیع و گوش به فرمان گفت:

- نه،مردی اینجا نیست اما شما کی هستین که این موقع شب زنگ زدین؟

مرد گفت:

- عرض می کنم،فقط خواهش می کنم که به حرفام گوش بدین و سوالی نپرسین.من هرچی رو که لازم باشه بهتون می گم.من یه مرد 29 ساله تهرونیم که تنها دلخوشیهای زندگیم زن و بچم بودن اونا حالا 13 ماهه که بر اثر تصادف مردن،خودمم افلیج و زمین گیر شدم.حالا امشب بعد از ماهها کلنجار رفتن با خودم قصد خودکشی دارم.الان می خواستم تصمیممو عملی کنم که یه دفعه یاد حرف پدر مرحومم افتادم که می گفت:هر وقت زندگیت به مویی بند شد دست به دامن امام رضا (علیه السلام) شو.تو این 13 ماه به هر جایی که بود دست انداختم اما جوابی نگرفتم.حالا می خوام قبل از خود کشی بیام پیش امام رضا (علیه السلام) ولی با این مسافت و با این حال و روزم نمی تونم.الان پیش شماره مشهدو زدم و بعدشم چند تا شماره الکی گرفتم تا شما گوشی رو برداشتید،خانوم تو رو به همون امام رئوف قسمتون می دم که همین حالا از طرف من نایب الزیاره بشید و برید حرم.لازم نیست چیز خاصی بگید فقط قصه منو براش تعریف کنید.بگید اگه دوست داشتی کمکش کن و اگه نه ......

بغض سنگینی که گلوی مرد را گرفته بود با گفتن آخرین کلمات به سیلابی مبدل شد که دختر را نیز در آن غرق کرد.ساعت 11:30 بود و دختر باید بر سر قرار حاضر می شد،اما او و مرد پشت گوشی تلفن در حال اشک ریختن بودند بی آنکه کلامی رد و بدل کنند.                                        

وقتی ساعت حرم اعلام کرد که ساعت 12 شب است،نسیم ملایمی که در صحن اسمال طلا وزیدن گرفته بود اشکهای دختر را بر صورتش خشک می کرد.چشمان دختر بی آنکه پلکی زند یا حرکتی کند به گنبد طلایی امام رضا (علیه السلام) خیره مانده بود.صحن تقریبا خلوت بود و فقط در گوشه ای از حیاط تعدادی جوان مشغول عزاداری و روضه خوانی بودند.مداح آنان با صدایی جگر سوز در حال خواندن شعری بود:

قربون کبوترای حرمت امام رضا                                                   قربون این همه لطف و کرمت امام رضا

با خواندن اشعار چشمه اشک دختر بار دیگر جوشیدن گرفت اما این بار دانه ها بزرگتر و سریعتر خارج می شدند.

قربون این همه لطف و کرمت که بعد از سه سال منو اینجا کشوندی،اونم با این حال و وضع.بدبختی خودم کم نبود نایب الزیاره یه دیوونه به ته خط رسیده هم شدم.اصلا لطف تو همینه.چون اگه قرار بود منو اون طبق خواستمون پیش بریم معلوم نبود چه بلایی سر خودمون می آوردیم.ولی کرم تو مارو به اینجا کشید.زندگی ما به مویی بند شده ولی من مطمئنم که این مو پاره نمی شه.چون تو نمی ذاری.چون این مو تنها راه ارتباط ما با توست. دستت در د نکنه امام رضا (علیه السلام).

به قلم سید علی

التماس دعا

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 10:28 | لینک  | 

 

فرازهایی از صیفۀ سجادیه( نیایش آن حضرت در طلب خیر)

خدایا از تو می خواهم که به سبب دانش بی حد خود برای من خیر و نیکی را برگزینی.پس بر محمد آل محمد درود بفرست و از هر چیز برترین را نصیب فرما.

به ما الهام کن که آنچه را نیک و درست است بدانیم و عمل کنیم و این را وسیله ای قرار تا به آنچه برایمان مقدر فرموده ای خشنود شویم و به حکمی که در حق ما کرده ای گردن نهیم.

پس پریشانی دو دل بودن را از قلب ما بزدای و ما را به یقینی همانند یقین بندگان مخلص خود یاری نمای.   

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

روی ماه خداوند را ببوس

 گویند در حیات دنیوی انسان لحظاتی است که نسیم حق تعالی بر تار و پود نقش زندگی او می وزد و اگر بنده ای دریافت آن نسیم جان را از آنچه که به آن سعادت دنیا و آخرت گویند بار خود را بسته و ......

من در این 25 سال ندانستم که چند بار نسیم حق در سرنوشتم دمیده شد اما خوب می دانم که هیچ گاه بار منزل را نبستم.

چند روزی است که حال خوشی دارم.احساس مفید بودن.خیال بزرگ شدن.اندیشۀ پرواز و جالب آنکه بعد از شروع این احساس زندگی سوار بر قطاری شده است که گویی ریل هایش به سرزمین رویاها به اتمام می رسد.

شاید اتفاق خاصی نیفتاده باشد اما حس می کنم که قرار است اتفاقی به وقوع پیوندد.آن هم به خیر و مگر در مشیت الهی شری هم وجود دارد؟

 

 

 

 

سبب این همه نازک خیالی و آرامش روح را نمی دانم اما هر چه هست از من نیست.

شاید به مناجات های مامان و بابا و شاید به دل پاک علی و وحید و بچه ها و شاید به قدوم بی آلایش دوستی که در معیت آقای با دل و جرات به پابوس غریب الغربا می روند.

شاید اصلا وقتی سوری وبلاگم در حرم یار یادی از ما کرد این گونه زیر و رو شدیم.شاید باد صبا در زمزمه های سحرگاهی آشنایی که در تخت فولاد بر سر قبر هالویی نشسته بود،حال خراب ما را به سرزمین آب و آینه برد.شاید این تحفه را قاصدکی در غروب پاییزی از دفتر لسان الغیب به ارمغان آورد.

من سبکبالم.نه آن قدر که وسوسه پرواز ذهنم را به پرواز ترغیب کند که مرا تا پرواز فاصله ای است از زمین تا اوج پرواز ولی آنقدر فارغم که به سادگی بیندیشم و تخیل کنم.

در این چند روز لحظاتی بود که احساس می کردم خدا مرا در آغوش گرفته است و من می خواهم روی ماه خدا را ببوسم.

ساعت 2 بعد از ظهر:

پسر از پارک خارج می شود با دنیایی از انفعال.هر چه می خواهد به خود بقبولاند که این مشاهدات اموری جزیی هستند،موفق نمی شود.رفتار خونسردانۀ مردم در قبال این همه بی اخلاقی ذهن او را برمی انگیزد.او همین طور راه می رود و فکر می کند تا از کنار یک باجه تلفن عمومی عبور می کند.زنی مسن با ظاهری شکسته و چشمانی اشکبار گوشی تلفن را در دست گرفته و صحبت می کند.

-          به خدا قسم سرمایۀ من همین چندرغازه که نو نامرد داری از چنگم در می آری.آخه خدارو خوش می آد منو با هفت تا صغیره پدر مرده می خوای آوارۀ خیابونا کنی.

پسر می خواهد به ایستد و تماشا کند که صدای شیون زنی از آن سوی خیابان توجهش را جلب می کند.

موتور سواری به همراه جوانی که در پشت او نشسته است،کیف زن را قاپ می زنند و در میان فریادهای زن و نگاه بی تفاوت عابرین ناپدید می شوند.

ساعت 3 بعد از ظهر:

پسر سوار بر تاکسی می شود.از شدت هوای آلوده کلافه شده است.در میان ترافیک نفس گیر خیابان ها زنهایی را می بیند که با پوشش های کاملا متفاوت در کنار خیابان به انتظار ایستاده اند و اکثر ماشین ها اعمم از مدل بالا و پایین در مقابل آنها ترمز می کنند.راننده بی تفاوت به آنها راه خود را ادامه می دهد.پسر به راننده می گوید:

-          آقا بنده نمی خوام دربست برم.

-          ما هم شمارو دربست سوار نکردیم.

-          پس چرا این خانومارو سوار نمی کنین؟

 

 

 

راننده خندۀ شیطنت آمیزی می کند و می گوید:

-          ای ولد چوش. شیطون رفته تو جلدت؟

-          منظورتونو نمی فهمم.

-          یعنی تو واقعا نمی دونی اینا کی هستن؟

-          نه از کجا باید بدونم.

-          جنابعالی یحتمل از پشت کوه تشریف آوردین.اگه اشتباه می کنم بگو.پسر جان این خانومای خوشگله ترگل بر گل کرده کاسب تشریف دارن.حالا حتما می خوای بپرسی کاسب چیه دیگه؟خانومای کاسب در ادبیات محاوره ای تهرون به اون دسته از خانوما می گن که در ازای خود فروشی یه پولی می گیرن.اینکه چقدر می گیرن بستگی به کرم خوشون داره.من خودم یه دفعه............

مرد همین طور می گوید و ناقوس صدای او در گوش پسر طنین می افکند.

ساعت 6 بعد ازظهر:

در یکی از میادین بزرگ جوان قوی هیکلی مست و ملنگ در حال عربده کشی است و به همراه چماق بزرگی که در دست دارد هل من مبارز می طلبد.از نیروهای زحمتکش انتظامی خبری نیست و هر کسی که این صحنه را می بیند جانش را برداشته و از مهلکه می گریزد.

بغض سنگینی در گلوی پسر لانه کرده است.احساس ناامنی شدیدی می کند.در دل خویش را ملامت می کند از اینکه چرا به تهران سفر کرده است.

ساعت 8 شب:

پسر خسته از یک بازدید پر ثمر از شهر اخلاق و ایمان به طرف خانه حرکت می کتد.او مصمم است که همین امشب چمدانهایش را ببندد و از تهران متواری شود و با خود قسم خورده است که تا جان در بدن دارد پا به این ارض نفرین شده نگذارد.

در یکی از خیابانهای منتهی به منزل جمعیت قابل توجهی از دختران و پسران اجتماع کرده اند.پسر بعد از پرس و جو متوجه می شود که آنها در اعتراض به وضع نامناسب خوابگاه هایشان در مقابل خوابگاه متحصن شده اند.در گیر و دار سوالات پسر،ناگهان نیروی انتظامی از راه می رسد و همۀ متحصنین را به همراه پسر دستگیر کرده و به راهی بازداشتگاه می کند.

ساعت 11 شب:

پسر را با چشمانی بسته وارد اتاقی می کنند که نور بسیار ضعیفی دارد.چشمان پسر را باز می کنند و او در حالیکه چشمانش را می مالد سعی می کند اطراف خود را از زیر نظر بگذراند که صدای بازجو او را سر جایش میخکوب می کند.

-          بگو ببینم اهل کجایی؟

پسر با حالتی گنگ و معصوم می گوید: کی من؟

-          نه من.آره حیف نون با توام از کدوم گوری اومدی؟

پسر اندکی فکر می کند و می گوید:از پشت کوه.

پایان

به قلم سید علی

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 6:55 | لینک  | 

 

 

 

فرازهايي از دعاي سي و هفتم صحيفه سجاديه( نيايش آن حضرت در مقام شكر پروردگار )

خدايا هر گاه كسي در طريق شكر تو به سر منزلي رسد احسان ديگري از سوي تو براي او فراهم آيد و سپاس ديگري را بر وي لازم گرداند.

پس شاكرترين بندگانت از سپاس تو ناتوان باشد و عابدترين ايشان از فرمانبرداري ات فرو ماند.

پس هر كه را آمرزيده اي از احسان تو بوده است و از هر كه خشنود گشته اي از فضل و رحمت تو.

همه آفريدگان معترف اند كه تو بر آن كس كه عقوبتش كرده اي ستم ننموده اي و گواه اند كه تو با آن كس كه در امانش داشته اي به احسان عمل كرده اي و همه خود را در انجام دادن آنچه تو سزاوار آن هستي مقصر مي دانند.

اما اگر نبود اين كه شيطان فريبشان مي دهد و از اطاعت تو دورشان مي دارد هيچ نافرماني معصيت تو نمي كرد و اگر باطل را به چهره حق در نمي آورد هيچ كس از راه تو بيراه نمي گشت.

 

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

 

 

آیا فیروز می آید؟

من چند سالی که از فوتبال به حد تهوع انزجار دارم و از طرفی وضعیت تیم آبی پوش پایتخت هم آنقدر تهوع آور است که نمی توان راجع به آن چیزی گفت و نوشت اما حضور احتمالی فیروز خان کریمی یکی از مشاهیر فوتبال ایران به عنوان سرمربی این تیم از وقایع مهم این هفته است که به ناچار آن را ذکر می کنیم

فیروز کریمی سرهنگ نیروی انتظامی دارای مدرک فوق لیسانس روانشناسی است و شاید وجود این دو خصیصه در او باعث شده تا اینقدر علاقه داشته باشد که آرسن لوپن باشد. وقتی نام فیروز کریمی به گوش فوتبال دوست یا فوتبالیست اصابت می کند ابتدا پوزخندی می زند و بی درنگ یکی از شیرین کاری های او در مقاتبل ودربین خبرنگاران یا برنامه نود را برای شما نقل می کند. اینطور که پیداست فیروز خیلی دوست دارد با حاشیه معروف باشد تا با اصل کارش و البته بی انصافی است اگر به این نکته اشاره نکنیم که کریمی یکی از مربیان روزهای سخت است یعنی به نحوی در تیمش نقش سنگ زیرین آسیاب را بازی می کند. حال باید منتظر ماند و دید این مربی شگفتی و حاشیه به تیم آبی پوش پایتخت راه پیدا می کند و اگر اینگونه شد نام سریال جدیدی که او در فوتبال ایران خواهد ساخت چیست

 

 

من مانده ام تنهای تنها

در این دو هفته اخیر در فضای داخل وبلاگ و خارج از آن تا جان داشتیم خبرهای وداع و خداحافظی شنیدیم. در میان دوستان وبلاگی یکی به سفر سوریه رفته است، دیگری مشغول برگزاری مراسم نامزدی است، دو عاشق و معشوق هم مشغول رتق و فتق امورشان هستند، دوست منضبط و باوجدانی را سراغ دارم که بخاطر کنکور کارشناسی فعلا از خیر وب بازی و وبگردی گذشته است و انصافا چه کار پسندیده ای. دوست عزیزی هم به دلایل نامعلومی فعلا از گذاشتن آپ جدید و سرزدن به ما خودداری می کند. خلاصه اینکه در میان دوستان وبلاگی گرد فراغ پاشیده اند که دوستان خارج نت نیز از این موضوع مستثنی نبوده اند. قصه تلخ ولی فوق العاده خنده دار چهارشنبه شب و وداع با همکاران جدید حسن ختام ماجرای جدایی های این هفته شده بود. فراغ و جدایی در ذات خود چیز غریب و دردناکی است اما وقتی همین مسئله صورت طنز می گیرد گاهی تلخ می شود و گاهی شیرین.

من مانده ام تنهای تنها

ولی نه ... اینطور هم نیست چون قرار است از این هفته شهرام عزیز پس غیبت صغری با مطالب زیبا به جمع مان باز گردد.

 

 

و تو آمدي!

آمدي در آن غروب دل انگيز و آن شب روشن.آمدي در ميان طعنه دوست و آمدي در كثرت دشمن.

و تو آمدي!

آمدي و خنديدي.خنديدي و خنديدم و حس زنده بودن گرفت روحي كه سال ها پيش از آن مرده بود.آمدي در آن شوره زار دل ريشه دواندي.آمدي و برق اميد را با چشمانت هديه دادي.

و تو آمدي!

اما چه زود رفتي در آن روز تاريك و در آن بامداد سياه.هنوز دل آمدنت را باور نكرده بود چه رسد رفتنت را.

شايد امروز شايد فردا كه در آن سپيده دم وصال فرياد برآورد:

و تو آمدي چه خوش آمدي.          

دوست شما شهرام

 

 

ساعت 11 صبح:

پسر چشمانش را كه باز مي كند دختر جواني را با روپوش سفيد مي بيند.

-          چه عجب جنابعالي تصميم گرفتيد به هوش بيايد.زود باش پاشو برو مي خواد به جات مريض بياد.

پسر قصد بلند شدن دارد كه در سرش احساس درد شديدي مي كند.ناله كوچكي مي زند و دوباره دراز مي كشد

پرستار اين بار باحالتي عصبي مي گويد:

-          مگه نگفتم بجنب مي خواد مريض بياد.

پسر مي گويد: سرم بد جوري درد مي كنه.

و پرستار عشوه كنان مي گويد: اين ننر بازيارو واسه ننت در بيار كه خريدارشه ديلاق.

پسر باشنيدن اين كلمه كمي عصباني مي شود و مي گويد:

 خانم حرمت خودتو نداري حرمت لباس پرستاري رو  داشته باش.

پرستار كه گويي منتظر همين جواب بود در حالي كه سرش را به سمت جلو آورده بود چشمانش را نازك كرد و گفت: چه غلطي كردي؟اصلا دوست دارم اين جوري حرف بزنم!اين جا هم ارث پدرمه تو رو سنه نه.حالا پاشو گمشو بيرون تا حراستو خبر نكردم.

در حين صحبتهاي پرستار همكارانش نيز به بهانه حمايت از او به طرف پسر خيز برداشته و چيزي مي گفتند.

پسر كه در طي چند ساعت گذشته به اين ادبيات موجود در تهران كاملا آشنا شده بودبا تمامي دردي كه در سرش احساس مي كرد از اتاق خارج خارج شد.راهروي بيمارستان مملو از مجروحيني بود كه وضعيت اسفناكي داشتند.پسر از پيرمردي كه روي نيمكتي نشسته بود پرسيد:آقا اتفاقي افتاده كه اين همه مجروح آوردن.

پيرمرد با بي تفاوتي گفت: نه بابا اينا تصادفي هستن.

پسر با تعجب پرسيد: يعني در روز اين همه تصادف ميشه؟

پيرمرد همچنان با بي قيدي پاسخ داد: خدا باباتو بيامرزه امروز تازه كمتر از روزاي پيشه در ثاني اين بيمارستان زياد مجروح تصادفي قبول نمي كنه.برو ببين بيمارستانهاي ديگه چه خبره!

پسر با خنده گفت: اغراق مي فرماييد قربان مگه امكان داره اين همه تصادف توي اين شهر اتفاق بيفته؟

پيرمرد هم با خنده جواب داد: فدات شم تو از پشت كوه اومدي؟

ساعت 12 ظهر:

پسر خسته خود را به پاركي مي رساند و روي نيمكتي لم مي دهد در آن سوي پارك عده اي جوان در ظاهرا در حال كشيدن سيگار هستند.پسر بي اختيار نگاهش به آن سو خيره مي ماند و در اعماق ذهنش فرو مي رود كه صداي پيرمردي او را به خود مي آورد:

-          به چي نيگا مي كني جوون؟

-          به هيچي.داشتم فكر مي كردم.

-          خوبه فكر مي كردممي خواي بري پيش اون اراذل بشيني و سيگارب بكشي.

پسر چشمانش را در چشم پيرمرد متوقف مي كند و مي پرسد:

-          سيگاري چيه؟

-          حشيش

-          حشيش چيه؟

-          گرفتي مارو حشيش حشيشه ديگه.حشيش يه ماده مخدره.

پسر با دنياي از حيرت مي گويد: ماده مخدر اونم اين قدر علني و واضح.امكان نداره؟

هنوز حرف پسر از دهانش خارج نشده بود كه موتور گشت نيروي انتظامي از مقابل آنها رد شد.پسر فاتحانه به طرف پيرمرد بر مي گردد و مي گويد: بيا اينم پليس الان همشونو دستگير مي كنه.

پيرمرد پوزخندي مي زند و مي گويد: آره ارواح عمشون.اينا خودشون پخش نكنند دستگير كردن پيشكش.

راستي پسرم شما از پشت كوه اومدين؟

پسر منظور پيرمرد را نمي فهمد و فقط شاهد است كه موتور گشت نيروي انتظامي به جاي دستگيري جوانان معتاد به طرف دختر و پسر جواني مي رودو پس از مدتي گفتگو با آنها به دستان هر دو دست بند مي زند و يكي از مامورين آنها را پياده به طرف درب خروجي پارك مي برد.پسر همچون جن زده ها به سوي پيرمرد برمي گردد و مي گويد: چرا اينارو گرفت؟مگه چيكار كردن؟ چرا اونارو نگرفت؟

پيرمرد با ديدن چهره بهت زده پسر صداي قهقه اش بلند مي شود و مي گويد:

جيگر تو يا واقعا خري يا خودتو به خريت زدي ولي هر چي هستي خيلي با حالي.

به قلم سید علی

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 5:31 | لینک  | 

 

فرازهايي از دعاي هفتم صحيفه سجاديه( نيايش آن حضرت در كارهاي مهم ):

اي آنكه گره كارهاي فروبسته به سرانگشت تو گشوده مي شود و اي آن كه سختي دشواري ها با تو آسان مي شود و اي آن كه راه گريز به سوي رهايي و آسودگي را از تو بايد خواست.

سختي ها به قدرت تو به نرمي مي گرايد و به لطف تو اسباب كارها فراهم آيند.فرمان الهي به نيروي تو به انجام رسد و چيزها به اراده تو موجود شوند.

اي پروردگار من اينك بلايي بر سرم فرود آمده كه سنگيني اش مرا به زانو در آورده است و به دردي گرفتار آمده ام كه با آن مدارا نتوانم كرد.

پس بر محمد و آل محمد درود فرست.اي پروردگار من به احسان خويش درب آسايش به روي من بگشا و به نيروي خود سختي اندوهم را درهم شكن و در آنچه زبان شكايت بدان گشوده ام به نيكي بنگر و مرا در آنچه از تو خواسته ام شيريني استجابت بچشان و از پيش خود رحمت و گشايشي دلخواه به من ده و راه بيرون شدن از اين گرفتاري راپيش پايم بگذار.

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

 

عقده هاي نهفته طبقه به اصطلاح روشنفكر:

به دو خبر زير توجه كنيد:

1-     دسته موي سه اينچي چه گوارا در حراجي گالري دالاس آمريكا به قيمت 58 هزار پوند فروخته شد.

پيشتر نيز دسته اي از موهاي«آبراهام لينكن» و«الويس پرسيلي» و « ريلين مونرو» به حراج گذاشته شد.

2-     هشتصدمين سالگرد تولد مولوي با حضور علاقه مندان اين شاعر در شهر قونيه تركيه برگزار شد.

همچنين مراسم بزرگداشتي نيز براي اين شاعر در تهران برگزار شد.

 

 

 

اگر هر روز روزنامه ها و سايت خبرگزاري هاي دنيا را زير و رو كنيد با اخباري از اين دست روبرو مي شويد كه در آن خبرهايي از فروش لباس هاي زير و روي يك نويسنده و يا مرمت سنگ قبر فلان سياستمدار ظالم و يا بزرگداشت يك بازيگر فقيد و مطرح سينما است و در اين سر دنيا و در كشور 99 درصد شيعه شيران يعني ايران ما هنوز اندرخم كوچه اول همچون جماعت مست و ملنگ در حال تلوتلو خوردن فكري هستيم و همچنان در حسرت اين هستيم كه چرا ما انيشتن وطني نداريم در حالي كه از خود نمي پرسيم با آنچه كه داريم چه كرده ايم؟

بسي جاي تعجب و تاسف است كه ما خودمان با دست و زبان خويش تخريب قبور پاك ترين اولياي ديني مان را امري كاملا موجه و قانوني قلمداد مي كنيم و ساختن مقبره اي كوچك و يا حتي اعتراض به اين تخريب را نشانه اي بر امل گري و عقب ماندگي مي دانيم.يادم مي آيد كه چند سال پيش در همين محافل به اصطلاح روشنفكري ايران بحث و جدلي مفصل در باب ساختن مقبره اي به نام علي شريعتي مطرح بود و جالب اينجاست كه در آن زمان همين آدم هاي هرهري  مذهب كه اكنون خلق را متهم به مرده پرستي مي كنند از دادن چنين تزهايي فرار كردند.

در غربت ائمه ما همين بس كه هر كدام از پيروان ايشان كه مي خواهند لباس روشن بيني به تن شان كنند و ادعاي روشنفكري نمايند و يا عقده هاي واپس ماندگي شان را تخليه كنند بي درنگ زبان زهر آلودشان را به طرف آن بزرگواران دراز مي كنند و در اين ميان هر كه حرفش درشت تر شعورش بيشتر.در پايان اين قسمت فقط مي توانم بگويم:متاسفم.

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن

خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى

آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین

سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى

عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى

پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى

رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:

شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى

روى میز خالى من، صفحه باز حوادث

درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى

 چقدر زود دیر میشود  


 قیصر امین پور هم درگذشت...روحش شاد و یادش گرامی

   

اي كاش مي شد طور ديگر بود:

چند صباحي است كه شبكه دوم سيما در ساعت 9 صبح سريال خانه سبز را نمايش مي دهد.من با ديدن چند قسمت اين سريال جداي فلاش بكي كه به حدود 11 سال گذشته مي كنم به نكته هاي جالب و بديعي در اين سريال دست مي يابم.مسايلي كه در گذشته از كنار آنها به راحتي مي گذشتم.نكات ظريف و لطيف روانشناسي كه در باب مسايل خانواده و مراودات اجتماعي در اين سريال نهفته است هنوز براي جامعه ما تازگي دارد و چه بسا عدم رعايت برخي از آنها  سبب بروز مشكلات رفتاري در سطح خانواده شده است.البته دست اندركاران اين برنامه هم اكنون برنامه باز هم زندگي را از شبكه چهارم نمايش مي دهند كه آن برنامه نيز از لحاظ محتوايي حرفهاي قبل توجهي براي گفتن دارد.چيزي كه اين روزها كمتر از رسانه ملي شاهد هستيم و مسئولان محترم صدا و سيما اي كاش آنقدر كه دغدغه خاطرشان فلسطين و عراق بود كمي هم به برنامه هايي از اين دست توجه مي نمودند.

 

 

 

مرگ دلفین ها:

از اخبار مهم این هفته مرگ ده ها دلفین در بندر جاسک بود که دلیل آن ظاهرا منحرف شدن دلفین ها به طرف ساحل بوده است اما با پیدا شدن ورم هایی غیر طبیعی در سطح بدن دلفین ها قضیه کمی بیخ پیدا کرده است که به احتمال زیاد با جریحه دار شدن قلب مقام معظم رهبری این ماجرا نیز به مانند همه اتفاقات مشکوک موجود در مملکت به خیر و خوبی به اتمام می رسد و دوباره به دهان استکبار جهانی به سرکردگی شیطان بزرگ مشت محکمی زده می شود ولی بنده اعتقاد دارم که لزومی ندارد بی خود و بی جهت با قلب آقا بازی کرد

( مگه قلب آقا ماله باباته که می خوای بی خودی باهاش بازی کنی ) زیرا در مملکتی که هرساعت و هر دقیقه در اتوبان ها و جاده های آن ده ها انسان بی گناه به دلیل خرابی جاده و به بهانۀ تصادف کشته می شوند،نیازی نیست که ما برای مرگ چند دلفین که حیوان هم هستند افسرده و غمگین شویم

 

جوان پشت کوهی

در کهکشان راه شیری سیارکی وجود داشت که در آن یک بچه مایه دار تهرانی به کمک پول پدر جانش و سفینه دیس کاوری در آن مستقر گشته بود.این جوان بسیار پاستوریزه و استرلیزه روزی در سیاره اش خبردار می شود که پایتخت کشورش به شهر اخلاق و ایمان مشهور شده است،پس بی درنگ عزم سفر کرده و وارد تهران می شود تا مظاهر ایمان و اخلاق را از نزدیک و با چشمان خویش رویت کند.ولی چون ورودش به تهران مصادف با ساعت 3 نیمه شب است نمی تواند همه چیز را خوب ببیند پس استراحتی می کند تا با آغاز صبح از شعور و فرهنگ موجود در تهران حض و بهرۀ کافی را ببرد.

ساعت 6 صبح:

پسر بسم الله گویان از درب خانه خارج می شود.شوق سرشاری وجودش را فرا گرفته است.قدم هایش را تند می کند تا به خیابان اصلی برسد.قصد می کند از اتوبوس استفاده کند تا از فضای محبت آمیزی که بین شهروندان حکم فرماست کمال استفاده را کند.وقتی وارد خیابان اصلی می شود و در صورت شهروندان دقت می کند متوجه چهره های سنگین و عبوسی می شود که گویی در پس همۀ آنها غم غریبی نهفته است.اکثریت مردم با حالتی ژولیده،به سان ارتشی شکست خورده سلانه سلانه در حال حرکتند.برخی گهگاه دستانشان را در هوا می چرخانند و با خود حرف می زنند.پسر جوان خود را به ایستگاه اتوبوس می رساند.قیامتی در آنجا برپاست.حدود سی دقیقه ای که آنجا معطل می شود یک اتوبوس لکنتی مملو از جمعیت از راه می رسد و 20 متری جلوتر از ایستگاه ترمز می کند.پسر به خود که می آید متوجه می شود که بر روی زمین پهن شده است و جمعیت همچون دوندگان ماراتن به طرف اتوبوس خیز برداشته اند و در راه رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذاری نمی کنند.جمعیت به یکدیگر طعنه می زنند و عده ای که زرنگ ترند جفت پا می گیرند.هنوز جماعت به اتوبوس نرسیده اند که دربهای آن به زحمت باز شده و تعدادی از شهروندان محترم را به حالت شوتینگ به بیرون پرتاب می کند و بعد درها بسته می شود به راه می افتد.عده ای که برای رسیدن به اتوبوس دویده اند و نفس هایشان به شماره افتاده است در هنگام عمل بازدم تعدادی الفظ رکیک و سخیف نثار شرکت واحد اتوبوس رانی و پرسنل آن می کنند.در این هنگام یک اتوبوس دیگر از راه می رسد و دوباره همان آش و همان کاسه،با این تفاوت که این بار مردم فداکار خود را مقابل چرخ های اتوبوس پرت می کنند تا اتوبوس ترمز کند.رانندۀ اتوبوس در وسط را باز کرده خود را همچون سوپرمن به آن نقطه می رساند و فریاد می کشد:بلیط،بلیط.بلیط نداری سوار نشو.

 

 

 

مردم بی محابا وارد اتوبوس می شوند.قسمت مردانه اتوبوس کاملا پر شده است و مقدار قابل توجهی شهروند مذکر،بلیط به دست در انتظار سوار شدن هستند.جوانی فریاد می زند:

جناب راننده قربونت بذار ما بریم قسمته زنونه وایستیم.اونجا خیلی خلوته.به خدا دیرمون شده.

راننده می گوید: نخیر،اگه دیرت شده برو تاکسی سوار شو.برای ما مسئولیت شرعی داره.

پیرمردی می گوید: چطور وقتی سوار اتوبوسای پولی می شی و کنار ناموس مردم می شینی اشکال نداره؟

راننده که همچون دینامیت منفجر شده است عربده کشان به طرف پیرمرد خیز بر می دارد.یقه او را می گیرد و در حالیکه او را به همراه عصایش ازاتوبوس بیرون می اندازد می گوید:این گه خوریا به تو مربوط نیست بابا بزرگ.

پسر عاقبت با دنیایی از ابهام و سوال سوار تاکسی می شود.رادیوی تاکسی روشن است و از داخل آن زن جوانی با حرارت بسیار فریاد می زند: بخندید،بخندید تا دنیا به روتون بخنده.اصلا باید به مشکلات خندید.به اجاره نشینی،به بی پولی،به بدهکاری،به بیکاری.باید خندید تا همۀ این سختیها مرتفع بشه.

مرد راننده با شنیده این جملات از جا در می رود:

زر نزن بابا.من برای دیالیز بچم پول ندارم اون وقت این پتیاره می گه به مشکلات بخند.شب برم خونه به قیافۀ رنگ و رو رفتۀ طفل معصوم بخندم و بگم خرت به چند من؟

مرد رادیو را قطع می کند و ضبط صوتش را روشن می کند.داخل ضبط صوت مردی با صدای محزون می خواند و از مردم دنیا و حتی خدا به جرم کشتن عشق گله گذاری می نماید.تاکسی وارد اتوبانی می شود که از کثرت اتومبیل ها بیشتر شبیه به پارکینگ عمومی است.صدای بوق ممتد ماشین ها پسر را کلافه کرده است.در گرما گرم دود و بوق و ترافیک و در گوشه ای از اتوبان دو راننده با هم درگیر شده اند و در یک ارتباط کلامی بسیار ضعیف و زننده قسمتی از اعضای بدن خود را حوالۀ نوامیس یکدیگر می کنند.یکی از طرفین در حین درگیری دست در جیب خود می کند و چاقوی ضامن داری را خارج می کند بی درنگ به صورت طرف مقابل می کشد.پسر با دیدن صورت غرق در خون مرد از هوش می رود.

ادامه دارد...

به قلم سید علی

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 19:57 | لینک  | 

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود  از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

فرازهایی از دعای چهل و هفتم صحیفه سجادیه (در اوصاف امام زمان علیه السلام):

خدایا تو در هر زمان دین خود را به وسیله پیشوایی نیرو بخشیده ای که او را چونان نشان هدایت پیش چشم بندگانت به پا داشته ای و در سرزمین خود علم راه قرارش داده ای.پس از آن که رشته وجود او را به رشته وجود خود گره زده ای و او را وسیله خشنودی خود ساخته ای و پیروی اش را لازم گردانده ای و از نافرمانی اش بر حذر داشته ای و به اطاعت فرمان هایش و پرهیز از نهی هایش امر کرده ای و فرموده ای که هیچ کس نباید بر او پیشی بگیرد و یا از او واپس ماند و اوست که پناه جویان را در پناه خود نگه می دارد و پناهگاه مومنان است و رشتۀ نجات آویختگان و حسن جمال هستی ها.

خدایا به ولی خود شکرانه نعمتی را که به او داده ای الهام نما و مانند آن شکرانه را به ما نیز الهام کن تا نعمت وجود او را سپاس گوییم. او را از جانب خود سلطه ای یاری دهنده عطا کن و راه های سخت را به آسانی پیش پای او بگشای و او را به نیرومندترین تکیه گاه خود یاری فرما.پشت وی را محکم و بازویش را توانا گردان و چشم عنایت خود را از او برمدار و به نگه داری خود حمایتش فرما و با فرشتگانت مددکار او باش و با برترین سپاه پیروز خود نیرومندش ساز.

به دست او کتاب احکام و راه های هدایت خود و سنت های پیامبر خود را برپای دار و آن نشانه های دین تو را که ستمگران میرانده اند دوباره زنده ساز و گرد و غبار ستم را از جاده شریعت خود بزدا و دشوارهای راه خویش را برطرف نما و به یمن وجود او منحرفان از دین خود را از میان بردار و آنان که راه مستقیم تو را کج می خواهند نیست گردان.   

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

آنچه که باید گفته می شد و نشد:

هشتم شوال مقارن است با تخریب قبور ائمۀ بقیع علیهم السلام.سالگرد این فاجعۀ بزرگ را به دو دلیل در صدر مطالب این هفته آوردم.اول به این خاطر که من ظاهرا یک مسلمان شیعۀ اثنی عشری هستم و سلسله مراتب خانوادگیم به ائمۀ اطهار وصل است و ذکر مسائل مربوط به اجداد پاکم باید از وظایف خلل ناپذیرم باشد.و دومین دلیلم برای ذکر این مطلب مظلومیت اهل بیت علیهم السلام در کشور سراسر شیعۀ خودمان است.در این چند روزه هر چه تقویم و سررسید و سالنامه بود زیر و رو کردیم از روز صادرات و مامایی و حمام زایمان گرفته تا کودتای 22 بهمن و سالمرگ آدم هایی که کارشان در این دنیا جز زر زدن و پر کردن چاه فاضلاب نبوده است،در تقویم های ما موج می زند اما اثری از این روزها و یا روزهای مبارکی چون سالگرد ازدواج علی علیه السلام و فاطمه سلام الله علیها و یا سالروز شروع ولایت امام زمان علیه السلام نیست.رسانه های عمومی ما نیز که پیشترها جواز کفن شان در این امور صادر شده است و حدالامکان از دم زدن در این موارد پرهیز می کنند تا خدای نکرده به تریج قبای برادران غیر شیعی برنخورد.

بنده از همین فضای کوچک مجازی این فاجعۀ بزرگ را که به دست برادران مسلمان وهابی صورت پذیرفت به محضر امام زمان علیه السلام و شما دوستان گرامیم تسلیت عرض می نمایم.

 

 

آقایان بز،دانایان کل:

مهمترین واقعۀ سیاسی این هفته که خبر آن کمتر از انفجار یک بمب اتم نبود،استعفای علی لاریجانی دبیر شورای امنیت ملی بود.اینکه در این ملک همیشه آباد اصلا امنیتی وجود دارد تا برای آن شورایی و دبیری برگزید مسئله ای است در جای خود قابل بحث،اما در اینجا ما بیشتر می خواهیم به دلالیل استعفای یکبارۀ ایشان اشاره نماییم.

فرضیه های زیادی در باب استعفای لاریجانی مطرح شده است که دو فرضیه از همه پررنگ تر و قابل بیان تر است.اولی شکاف عمیقی که بین دکتر لاریجانی و دکتر بند انگشتی یا همان سوپور زحمتکش محله موجود بود و این شکاف به حدی عمیق بود که در بعضی مواقع کار را به جر خوردن نیز می کشانید.بارها اتفاق افتاده بود که محمود شیپیش راجع به مسئله ای افاضۀ کلام کرده بود و لاریجای در واکنش به این زرت و پورت ها همچون ترقه ازجایش دررفته بود.

دومین دلیلی که در استعفای لاریجانی قابل بحث است،سفر پوتین به تهران بود.به نظر بنده بسیار احمقانه است اگر بپذیریم که رئیس جمهور یک کشور بزرگ دنیا فقط و فقط به خاطر برگزاری یک اجلاس زپرتی که تکلیف آن پیشترها روشن شده بود( و کشور ما طبق معمول از این اجلاس ها سربلند خارج شده بود )به تهران آمد.

یقینا پوتین حامل پیام بسیار مهمی از جانب سران کشورهای 1+5 بوده است و اولتیماتوم های آنان را برای اینان آورده است که آقایان این طور ماست هایشان را کیسه کردند.

در این میان و طبق معمول همیشه تحلیل ها و اظهارنظرهای رسانه هایی چون روزنامۀ وزین کیهان و خبرنگاران چلوکبابی چون کامران نجف زاده بسیار دیدنی و شنیدنی و خواندنی بود.من بسیار خرسندم که حسین شریعتمداری و کامران نجف زاده خیال می کنند که مردم هم مثل آنها الاغ تشریف دارند.

کافر همه را به کیش خود پندارد.

 

 

 

فدای مرام تک تک شما دوستان:

در روز پنج شنبه گذشته حداقل دو جشن تولد در تهران برگزار شد.اولین آن جشن تولدی بود که خامنه ای و محمود شیپیش برای پوتین برگزار کردند و در طی آن مراسم منش اسلامی رهبر انقلاب و بوی جوراب های محمود ریزه چنان تاثیری شگرفی در رئیس جمهور روسیه گذاشت که تصمیم گرفت نام خود را از پوتین به نعلین تغییر دهد.

دومین جشن تولدی که در شب جمعۀ هفتۀ قبل برگزار شد جشن تولد من بود که در آن افراد خانواده ،اقوام،رفقا و دوستان وبلاگی خوبی چون شما هرکدام به وسع خویش روح و جان مرا شاد کردند. درود و دو صد بدرود بر شما و فدای مرام تک تک شما دوستان.

 

Entry for October 25, 2007

وقتی من بچه بودم (خدا بیامرزه فرهاد رو)

 

ادامه داستان …..

 ترم چهارم:

نام مسعود در قولنامه خانه هم چون لكه ننگي بود كه با هيچ محللي پاك نمي شد،وجودش مانند تف سر بالايي بود كه از پاشيده شدنش بر صورت آبرويمان گريزي نبود و حضورش دشنام سختي بود كه طاقت آدمي را طاق مي كرد.در كنار همه اين عذابها و حقارتها خانه هم چون زخم متعفن و چركيني بود كه حتي اهل آن نيز از آن متواري بودند.من،وحيد و مجتبي كه تا ترم گذشته سعي مي كرديم مسعود را پابند خانه كنيم،اين بار به هر بهانه اي كه بود او را از نزديك شدن به خانه منع مي كرديم.

در گير و دار اين مشكلات مسئله اي كه براي همه ما جاي سوال داشت بي تفاوتي و بي قيدي خانواده مسعود در قبال فرزندشان بود.آنها هر دو ماه يكبار شايد با او تماس مي گرفتند.مدت زمان اين تماسها از يك دقيقه تجاوز نمي كرد.

مسعود تا پايان ترم چهارم فقط سيگار مي كشيد،فقط الكل مصرف مي كرد،فقط به ارضاي ناصحيح غريزه جنسي اش

مي پرداخت و فقط ترياك مصرف مي كرد.

ترم آخر:

من،وحيد و مجتبي كه سال قبل را با دنيايي از خجالت و بي آبرويي پشت سر گذاشته بوديم،در خانه اي جديد و در فضايي آرام و دور از حاشيه آخرين تلاش هاي خود را براي فرار از مركز علم و فضيلت انجام مي داديم و در نتيجه همين محيط مساعد بود كه توانستيم پس از دو سال و اندي عطاي دانشگاه هميشه آزاد اسلامي را به لقايش سپرده و از خير هرچه يونيورسيتي آزاد و دربند بگذريم.

در گرماگرم همان روزهاي به ياد ماندني بود كه بچه هاي دانشگاه هر از چند گاهي از احوالات مسعود خبر مي آوردند.

مسعود هر شب در معيت دوستان جديدش كه در افتخارات پلشتي ذره اي از يكديگر كمتر نبودند در حالتي مست يا نشئه در كنار زاينده رود رويت مي شدند. اطوار آنان در احوالات خماري آنقدر مشمئز كننده بود كه براي بچه هاي دانشگاه تبديل به نوعي سوژه خنده شده بود ولي براي ما كه روزگاري با مسعود بر سر يك سفره مي نشستيم مايه سر افكندگي و تاسف بود. اين تاسف زماني به اوج خود رسيد كه فهميديم در كلكسيون بي بند و باري هاي مسعود مدال سفيد رنگ حشيش بيش از همه چيز خود نمايي مي كند.

سه سال بعد از ترم آخر:                                            

در آخرين روزهاي سال هر كسي به وسع خويش مي دود تا ببرد،تا براي ايام تعطيلات باز هم به وسع و ظرفيتش لذتي،حالي،فراغتي داشته باشد.

بعضي اوقات مي انديشم كه مگر مابين ساعت 12 ظهر 29 اسفند تا ساعت 12 ظهر اول فروردين چه توفيري است كه جماعت اين گونه بر سر و سينه شان مي كوبند. ولي اگر بگويم كه من در اين ايام بي كار و بي عارم دروغ گفته ام. من هم در اين تند باد تازه شدن به وسع و ظرفيتم مي دوم تا ببرم،تا از اندوخته خويش لذتي،حالي،فراغتي داشته باشم.

ساعت 3 بعد از ظهر 29 اسفند خسته از قيل و قال شب عيد شكمي پر مي كنم و دراز مي كشم. چشم هايم هنوز سنگين نشده است كه مادر گوشي تلفن را به دستم مي دهد.

نمي دانم چرا پس از سه سال و اندي صداي آن سوي تلفن را اين قدر سريع به جا مي آورم. گرچه در طنين صداي آن سوي گوشي خش دلنشيني پرتو افكنده و گر چه خماري صاحب صدا زيبايي صدا را دو چندان كرده است اما صداي لطيف به جاي تلطيفم چون گرز رستم بر فرقم آوار مي شود. آن قدر شوكه شده ام كه نتوانم با كلمات و خنده هاي تصنعي مسعود را متقاعد كنم كه از شنيدن صدايش خوشحالم. مسعود با همان صداي زيبا و آهنگي ملتمسانه تقاضاي پنجاه هزار تومان پول مي كند و به مانند همه معتادان خمارآلود در راه رسيدن به مقصود به قسم هايي متوسل مي شود كه آدمي از فرط قداستش مي خواهد دهان گوينده را پر از خون كند.

 

 

 

- تو رو به فرقه شكسته علي، تو رو به ناموس زهرا، تو رو به خون حسين.

مسعود تومار قسم هايش را قرائت مي كند تا در انتها به اين عبارت كوتاه برسد:

-       اين پنجاه تومنو برام رديف كن.

در آن لحظات به قدري شوكه شدم كه فقط توانستم وعده سر خرمني دهم براي ساعت 9 شب. پس از پايان تلفن تا چند دقيقه هاج و واج بودم. مسعود پس از مدتها با من تماس گرفته بود و خواهش کوچکی کرده بود اما همین درخواست او آنقدر پست و رذیلانه که آدم از انجام آن متنفر می شد.تا ساعت شش بعدازظهر با چند نفر از دوستان تماس گرفتم وماجرا راگفتم.همگی بر ندادن پول و ندیدن مسعود اصرار و اتفاق نظر داشتند.هر کس چیزی می گفت و همه آخر به این نقطه می رسیدند که پولی که تو به مسعود می دهی نه تنها کمکی به او نمی کند بلکه سلامت جان و روح او را بیشتر به خطر می اندازد.خودم نیز به دادن این پول راضی نبودم.ساعت 8 شب برای انجام کاری از خانه بیرون زدم.به خانه سفارشات لازم را در باب تلفن مسعود نمودم و تاکید کردم که به او جواب سربالا بدهند.هنگام خروج از خانه هم موبایلم را خاموش کردم.فردای آن شب پلیس 110 میدان بهارستان به واسطه آنکه مسعود مرا تنها دوست و آشنای خود معرفی کرده بود به کلانتری خواست.مسعود آن شب در خیابان جمهوری و در شلوغی بازار شب عید کیف قاپی می کند و بعد توسط مردم دستگیر و به دست پلیس می افتد.در اولین روز بهار،اولین دید و بازدید من چهره شکسته و خمارآلوده مسعود بود که در زیر مشت و لگد مردم به طرز اسفناکی زخمی شده بود.او آنقدر نعشه بود که تقریبا بیهوش به نظر می رسید و اصلا متوجه حضور من در آنجا نشد.ظاهر او آنقدر غرق در پلشتی و کثافت بود که پلیس انتظار دوست و آشنایی را برای او نمی کشید.وقتی خودم را به افسر نگهبان معرفی کردم با تعجب گفت:

شما این آقارو می شناسید.

و من پس از آخرین نگاه حسرت بار به قامت پوسیده مسعود گفتم:

نه،به جا نمی آرم.

پایان

به قلم سید علی

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 8:24 | لینک  | 

 

 

 

 

فرازهایی از دعای بیست و چهارم صحیفه سجادیه( نیایش آن حضرت در حق پدر و مادرش ):

خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و در دلم انداز که هر وظیفه ای را که در برابر ایشان بر عهده من است،بشناسم و آگاهی از آن وظیفه را به کمال در من فراهم آور و چنان کن که آنچه را به من الهام کرده ای به کار بندم و توفیق ده تا آنچه بینش آن را به من داده ای به جای آورم و چیزی از آن چه به من آموخته ای فرو نگذارم و اعضای بدنم را از پرداختن به آنچه مرا الهام کرده ای،در نماند.

خدایا چنان کن که من از پدر و مادرم چنان بیم نمایم که از پادشاه خودکامه و به آن دو همچون مادری بس مهربان و دلسوز نیکی کنم و فرمانبرداری از پدر و مادر و نیکی کردن من در حق ایشان را برای من از خواب در چشم خواب آلودگان شادی آورتر و از آب خنک در کام تشنگان گواراتر ساز تا خواهش ایشان را بر خواهش خود ترجیح دهم و خرسندی آنان را بر خرسندی خود مقدم دارم و نیکی آن دو را در حق خودم بسیاربینم،اگرچه اندک باشد و نیکی خود را در حق آنان اندک بینم اگرچه بسیار باشد.

خدایا اگر پدر و مادرم بامن به تندی سخن گفتند و رفتار نابجایی کردند یاحقی از من تباه نمودند و یا در وظیفه خویش در قبال من کوتاهی ورزیدند،من همه خطاهای ایشان را بخشیدم و با این کار بزرگشان داشتم از تو می خواهم آن دو را به سبب آنچه در حق من کرده اند گرفتار نسازی که من در خیرخواهی ایشان تردید ندارم و نمی پذیرم که در خوبی کردن به من درنگ کرده باشند و دلگیر نیستم که آن دو کارهای مرا عهده دار بوده اند،

ای پروردگار من !

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

روز بزرگ:

روز 27 مهر روز بزرگی است چون آن روز یک روز به یاد ماندنی برای من است و چون این روز برای من به یاد ماندنی است برای شما نیز باید عزیز باشد.دلیل بزرگی این روز مربوط می شود به سال 1361 که در جریان آن تاریخ،در بیمارستان هشترودیان پسری به دنیا آمد.پسر با ادب و با هنری به نام من.

نوزده سال بعد و در ظهر پاییزی همان تاریخ من و مامان در خیابان حافظ شهر مبارکه اصفهان با چشمانی گریان از هم جدا شدیم تا حقیر به تحصیل علم و دانش در آن دیاربپردازم.( ببخشید اگه یه کمی هندی شد )

 

 

 

من بعدها به این نتیجه رسیدم که در تاریخ 27 مهر دوبار به دنیا آمدم.یکبار در بدو ورودم به این جهان فانی و یکبار هم در سال 80که شروع زندگی و تجربه ای بس عظیم بود.من هیچگاه لحظه اولین تولدم را به یاد ندارم اما دومین تجربه ورودم به جهان را همیشه در ذهن زنده نگه می دارم.تولدم مبارک.

عقده خودکم بینی:

این هفته و در جریان اجلاس سران کشورهای حاشیه خزر حواشی مختلفی روی داد که مهم ترین آن شایعه ترور پوتین رئیس جمهور روسیه بود و به گفته مسئولین ایرانی این حاشیه سازی آنقدر دروغ بود که مقامات روسی تصمیم گرفتند تمامی سیستم های امنیتی خود از جمله ماشین ضد گلوله و تیم حفاظتی را با خود از روسیه به ایران بیاورند و مقامات ایرانی نیز مجبور شدند وجب به وجب خیابان های اصلی تهران یگان ویژه مستقر کنند.

الحمد الله این اجلاس نیز به مانند همه اجلاس هایی که مقامات ایرانی در آن شرکت دارند،با دادن امتیازات فراوان به دول بیگانه پایان یافت تا همچنان ما اندر خم یک کوچه دیپلماسی آقایان مات و مبهوت بمانیم ولی طرح ترور پوتین این نکته را برای ما ثابت کرد که ملت ایران دچار یک عقده خود کم بینی بزرگ است.خود کم بینی که بر اثر آن هیچ فرد ایرانی حاضر به ترور مقامات خودی نیست و همه دوست دارند با ترور یک شخصیت سیاسی غیر ایرانی معروف شوند.

 

 

 

ده سال بعد:

خدا را هزار مرتبه شکر و سپاس می گویم که ماه مبارک رمضان به پایان رسید.زیرا:

1-     از اینکه این قدر نسبت به لطف و بخشش خداوند بی تفاوت بوده و به بخت خویش لگد می پراندم،خسته شده بودم.

2-     دیگر شاهد روزه خواری ملت مسلمان ایران نیستم که در بعضی از اوقات این عمل را با کمال افتخار و وقاحت در معابر عمومی مرتکب شده و سپس نیششان را تا فلانشان گشاد می کردند.

در همان ایام ماه مبارک به همراه دوستان به یکی از ساندویچی های معروف تهران رفتیم صاحب ساندویچی مردی است ارمنی.او بر روی شیشه مغازه خود نوشته بود:

از دادن سرویس تا قبل از اذان مغرب معذوریم.

 

 

 

و این در حالی است که بوی اغذیه فروشی بعضی از هم کیشان با رگ و ریشۀ ما در صلاة ظهر ماه مبارک در خیابان می پیچید.

3- بالاخره از دست سریالهای سه ریالی صدا و سیما راحت شدم.که در هر کدام از این سریالها نویسنده و کارگردان مادر مرده ای که در شش ماهگی از مادرش قهر کرده است،جهان بینی خود را به خورد این ملت نگون بخت می دهد.

با این اوضاع که پیش می رود فکر کنم ده سال بعد اگر از کودکی سوال شود که ماه رمضان چه ماهی است؟جواب خواهد داد:

ماهی است که در آن مردم هر سه وعده غذای خود را در کنار خیابان میل می کنند و تلویزیون از ساعت 5 الی 11 شب سریال پخش می کند.           

 

داستان يك سقوط

ترم اول:

دور بودن از خانه و خانواده و زيستن در ديار غربت آن هم براي جوانان با دل و جراتي مثل ما كه حتي تجربه يك هفته زندگي به دور از خانواده را نداشتيم آنقدر سخت و طاقت فرسا بود كه حلاوت دانشجو شدن و زندگي كردن در ديار نصف جهان را براي ما به زهر حلاحل مبدل كند.   

اغلب ما يا بهتر بگويم همه ما جوانان عاطفي و كم تجربه اي بوديم كه براي فرار از تنهايي به يادگار مانده از شهر و ديارمان كه اكنون غم دور بودن از مادر و پدر نيز مزيد بر آن گشته بود،جمعي مردانه و دوستانه تشكيل داده بوديم تا با قرباني كردن دقايق،هر روز را به دست روزهاي بر باد رفته بسپاريم و مدام اين جمله را چون ذكري مقدس ورد زبانمان كنيم كه:آخ خدا پس كي تموم ميشه.

در تلاطم همان روزهاي خاكستري بود كه من مسعود را شناختم.مسعود اهل تهران نبود اما آنقدر صفاي باطن داشت كه مهمان خانه و دل هاي ما بچه هاي تهران شود.جمع دوازده نفره ما كه در سه خانه مجزا زندگي مي كردند هر شب مهمان خانه اي بود.در آن زمان مسعود به مانند بسياري ديگر از رفقا فقط سيگار مي كشيد.

ترم دوم:

اينكه هر كدام از ما ترم اول را چگونه پشت سر گذاشتيم در جاي خود محفوظ،ولي همين قدر بگويم كه بعد از پايان ترم اول بود كه ما دريافتيم،شايد دانشگاه مكان علم آموزي نباشد اما براي گرفتن مدرك مجبوريم تمامي دروس خود را پاس كنيم.ترم دوم ديگر به مانند ترم گذشته نبود، حالا هر كدام از ما به نوعي بزرگ شده بوديم.يعني آنقدر بزرگ شده بوديم كه حس مي كرديم بزرگ شده ايم و شايد اين خود آغاز دردسرهاي جديدي براي من و ما و مسعود بود.مسعود كه ديگر به غير از ما رفقاي تازه اي مثل پسر معتاد صاحبخانه و تني چند از دوا فروشهاي محل را يافته بود،زندگي را در حال و هواي ديگري سير مي نمود و حال و هواي اين زندگي جديد آن چنان مه آلود بود كه مسعود نه خود و نه ما را مي توانست ببيند.

شايد همين نديدن ها باعث شد تا مسعود در كنار از دست دادن هم خانه هايش در هشت واحد درسي نيز بيفتد.در اين زمان مسعود فقط سيگار مي كشيد و فقط الكل مصرف مي كرد.

 

 

 

ترم سوم:     

مسعود آنچنان در كثافت غرق شده بود كه نه فرار هم خانه هاي خود را مي ديد و نه افتضاح درسيش را باور مي كرد و هنگامي كه براي آغاز ترم سوم به دانشگاه آمد فهميد كه براي سكونتش هيچ خانه و هم خانه اي نيست.سر درگمي و سرشكستگي مسعود از يك سو و حق نان و نمك و رفاقت از سوي ديگر من،وحيد و مجتبي را بر آن داشت تا مسعود را به عنوان عضو جديد خانه مان انتخاب كنيم،مشروط بر آنكه مسعود هم در رفتار و دوستان خود تجديد نظر كند.مسعود نيز كه چاره اي جز اين نداشت چنان فرياد توبه و ندامت را سر داد كه هر كدام از ما بر آن باور شديم كه با يك قديس هم خانه خواهيم شد.

دغدغه هاي ترم سوم و رفت و آمدهاي هفتگي به تهران ما را چنان به خود مشغول كرده بود كه ديگر مجالي براي رويت جمال  خود در آيينه نداشتيم تا چه رسد به ديدن يكديگر. در كوران همين مشكلات و گرفتاريها دانشگاه بود كه مسعود هر چند روز يك بار به بهانه حل تمرين و رفع اشكال با دوستان هم رشته اي خود خانه را ترك مي كرد.

پايان ترم سوم با مرارتهاي پر پيچ و خمش آنقدر رقت بار بود كه ما نتوانستيم مسعود را دريابيم و بدانيم  او شبهايي كه خانه نيست،شبش در كجا به  صبح مي رسد. ما حتي نفهميديم كه مسعود از ميان 20 واحد درسيش فقط 10 واحد ناقابل را به ضرب و زور دروس عمومي و عنايت اساتيد پاس كرده است.

مسعود پس از پايان ناموفق ترم سوم فقط سيگار مي كشيد و فقط الكل مصرف مي كرد و فقط با زنان خياباني هم خوابگي مي كرد.                          ادامه دارد ...

به قلم سید علی

 

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 5:31 | لینک  | 

 

 

فرازهایی از دعای چهل و پنجم صحیفه سجادیه ( وداع با ماه مبارک رمضان)

سلام بر تو ای همنشین که تا هستی پرقدر و منزلتی، و چون از ما جدا شوی، فراق تو دردناک است. ای مایه امید که دوری ات برای ما سخت و رنج افزاست.

سلام بر تو ای همدمی که چون آمدی، بر دل ما آرامش آوردی و شادمان کردی، و چون سپری شدی، ما را در وحشت تنهایی گذاشتی و درد فراق افزودی.

سلام بر تو ای همسایه ای که در مجاورت تو دل ها نرم و رقیق شوند و گناهان رو به کاستی روند.

سلام بر تو ای مددکاری که ما را در مقابله با شیطان یار بودی، و ای رفیقی که راه های نیکی کردن را پیش پای ما هموار نمودی.

سلام بر تو، که تا هستی، چه بسیار کسانی را خدا از آتش می رهاند، و چه بسیار کسانی که حرمت تو را نگه می دارند و بخت نیک می یابند.

سلام بر تو، که چه بسیار گناهان ما را نابود کردی، و چه بسا عیب های گوناگون را پرده پوشیدی.

سلام بر تو، که بر گناهکاران چه طولانی بودی، و چه پر شکوه بودی در دل های مومنان.

 

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

       

زندگی:

فکر می کنم قریب به دو هفته ای است که پست جدید نگذاشته ام و کم کم داشت فراموشم می شد که چیزی به نام وبلاگsalik  در فضای بلاگفا به نام من ثبت شده است.

دنیا سرشار است از اتفاقات مبهم و شیرین و تلخ ولی در این چند مدت برای من پر بود از قصه های شیرین و دلچسب و بیشتر مبهوت کننده.سفری چند ساعته به دیار نصف جهان به من ثابت کرد که هنوز در رگهای من و اصفهان خونی به نام دلبستگی در جنب و جوش است و اصفهان هنوز هم دستان پر مهرش را ازمن دریغ نداشته است و دکتر علی سلیمانی آخرین تحفۀ اصفهان بود برای من.

در این ایام کمتر به دنیای مجازی اینترنت سرکشی کرده ام اما در همین بازدیدهای اندک نیز اخبار مسرت بخش کم نبود مثل نامزدی یکی از دوستان وبلاگی و شاید اکنون که این سطور را می نگارم مصطفی عزیزم نیز پدر شده باشد.پس این هم مزیدی دیگر بر علت شادی.

امسال نیز ماه مبارک رمضان برای من دل انگیز بود و امسال نیز به مانند سالهای گذشته طعم گوارای ماه،طعمی خاص بود.مزه ای که با دیگر ماه های رمضان توفیری داشت از ارض تا سماء و عجب خدای تنوع طلبی داریم من و تو که هیچ گاه سفرۀ ضیافتش را به سان سفرۀ ضیافت گذشته نیاراست.من هنوز در عالم کاغذ و زمان معلقم و لی چه باک وقتی خدایی دارم که هر دم برایم فرصتی می آفریند به مقیاس اوج آدمیت.

 

 

 

و دست آخر اینکه گاهی من و تو در روزمرگی ها حرفی، فعلی یا غفلتی می بینیم که ناچاریم در گفتار،رفتار و حتی عقایدمان با پیرامون تجدید نظری اساسی داشته باشیم.گاه آدم ها با تمامی کشکول و کبادۀ معنویت خویش چنان پست و حقیرانه رفتار می کنند که تو به کنه آن آیۀ شریف واقف می شوی که فرمود:

اولئک کالانعام بل هم اضل

و گاه در همین برزخ صداقت و انسانیت،سایه ای،آوایی،کسی سر می رسد بی آنکه تو موسیقی دل انگیز حنجرش را هجی کنی یا نگاه مهربانش را در خیال تصویر و یا دستان پر طراوتش تو را به کنار گلدان زندگی مهمان بوسه ای کند و فقط گرمای فرحبخش او در آستان دلت حلول می یابد با وجود فرسنگها فاصلۀ جغرافیایی.

چه بسیارند آدم هایی که به من و تو شاخه گلی هدیه کنند ولیکن ده می دهند تا به بگیرند و چه نادرند قلبهای سبزی که حاضرند به رنج و صعب بیفتند تا لبخندی را بی هیچ چشم داشتی مهمان سفرۀ دلت کنند.

جان دقایق تردید در این زمهریر عشق و کنایه چهره بنما،لبی بگشا،شعری بباف.

دکتر محمود چه گوارا نژاد:

در زندگی  انسانها مسایلی است که آنها از اعمال سلیقه و نظر بر روی آنها عاجز می باشند و به ناچار مجبورند عطای آن چیز را به لقایش بخشیده و به حال خود رها کنند.به نظر حقیر یکی از مواردی که در زندگی ما ایرانیان چنین حالتی را داراست،صدا و سیمای جمهوری اسلامی شیران است.از نظر بسیاری فاتحۀ تلویزیون ایران مدت مدیدی است که خوانده شده است و ما فقط ناظر به هجویات تولیدی این رسانه می باشیم.

در راستای همین خزعبلات شبکۀ سوم سیما به مناسبت ماه مبارک رمضان برنامۀ بسیار یخی به نام ماه عسل تولید و بر روی شبکه ارسال می کند.دوهفته پیش درست یک شب مانده به میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام،تهیه کنندۀ با درایت و با شعور این برنامه از دختر ارنستو چه گوارا دعوت نموده بود تا در این برنامۀ به ظاهر اسلامی افاضۀ کلام کنند.

 

 

بنده یکی از طرفداران پر و پا قرص دکتر چه گوارا هستم و حتی در برهه ای از جوانی تحت تاثیر عقاید این انقلابی آرژانتینی بودم.ولیکن واقعا جای بسی تاسف است که در ماه عزیزی که مردم باید از طریق رسانه اسلامی یک کشور به اصطلاح اسلامی به تقوی و زهد دعوت شوند،از دختر یک کمونیست دعوت می شود تا دقایقی قبل از اذان مغرب و افطار از کرامات و عنایات پدر الحاد گرایش سخن براند و احیانا مردم را به عقاید صراط المستقیم پدرش دعوت نماید.

بیایید کمی نکته بین باشیم.واقعیت مطلب این است که همۀ برنامه های صدا و سیما همیشه در راستای اهدافی کاملا خاص تبیین شده است.اگر کمی دقت کرده باشید از زمان به روی کار آمدن دولت رفتگر زحمتکش محل،رسانه های دولتی از جمله همین صدا و سیما به طرز نامتعارفی در اطراف چه گوارا مانورهای سنگینی می دهند و با پخش فیلم هایی مستند از زندگی او سعی در بزرگ نمایی این مرد دارند و اگر باز کمی مطلب را ظریفتر مورد بررسی قرار دهید به این نتیجه می رسید که همین رسانه ها هر از چند گاهی از دریچۀ چه گوارا تونلی به سوراخ احمدی نژاد باز می کنند.

بزرگی می گفت تاریخ همیشه دوبار تکرار می شود.در بار اول واقعیتی است بزرگ و دست نیافتنی و در بار دوم طنزی است مضحک.

حالا فرض کنید 100 سال دیگر مردم دنیا با شنیدن نام دکتر ارنستو چه گوارا سر تعظیم فرود خواهند آورد و با شنیدن نام محمود چی توز نژاد دست هایشان را بر روی شکم هاشان گذاشته و از شدت خنده بر روی زمین غلت خواهند زد.         

 

سلام انرژی هسته ای

ملالی نیست جز فرمول غنی سازیت که سبب گشته تا برای وصال تو چون قوم یهود در پی ارض موعود خویش عالمی را پشت و رو کنیم و جان خلقی را بر لبانشان مهمان.

به دنبال توام منزل به منزل،پریشان می روم خاطر به خاطر.

هسته ای عزیز هر چه بیشتر فکر می کنیم کمتر به این نتیجه می رسیم که زندگی بدون تو امکان پذیر است.حتی بدون تو شاید بتوان به راحتی جان داد اما به طور یقین نمی توان با روح و روانی شاد راهی جهان باقی شد.

تو مقصود مایی، محبوب مایی، منظور مایی و موعود ما. تو همان وعده نزدیک خداوندی از برای بندگان مفلس و تن پرور و تو همان وعده سر خرمن مسئولین نظامی برای فرار از معضلات و بی لیاقتی هاشان.

هسته ای جان اگر روزی از روزها کشور ما از هر لحاظ هسته ای و بسته ای شود دیگر مشکلات و گرفتاری ها از دامن کوتاهمان رخت بر می بندد. آن روز آقازاده ها از وجود این همه کلاهک به خود خواهند لرزید و سرمایه ملت را به انضمام یک لیوان آب گوارا بالا نخواهند کشید. دیگر جاده ها و ماشین های ما از شرم این همه هسته خجل خواهند شد و هیچ گاه دست مسافرین شان را در دست عزرائیل نخواهند گذاشت.

بهارکم، فقط سرعت بالای هسته های توست که می تواند قطار تمدن و فرهنگ را قوت و نیرو دهد و ذهن مشوش ما را سر و سامان بخشد. ما همه به آن روز می اندیشیم. به روزی که از نعمت حضور گرمت تورم نابود خواهد شد و فقر واژه غریبی می شود که تنها مصداق آن کشورهای صنعتی دنیا خواهند بود و به دستور رئیس جمهور عدالت طلبمان کلمه ظلم از تمامی لغت نامه های فارسی حذف خواهد شد. ما همگان به آن روز می اندیشیم. ما به این جمله نمی اندیشیم، به تو می اندیشیم، ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشیم.

 

 

 

چند وقت پیش رضا می گفت در همسایگی شان زنی است با چند سر عائله و بدون همسر. یکی از فرزندان زن به دلیل ضعف چشمانش و نداشتن عینک دو سال است که در کلاس اول ابتدایی در جا می زند.

این مهم نیست که نسل آینده ساز ایران به دلیل نداشتن ساده ترین امکانات آموزشی در حال نابودی است بلکه مهم آن است که ما در آینده ای نه چندان دور صاحب انرژی خواهیم شد که هنوز نمی دانیم با آن چه کنیم.

در همسایگی ما زنی است با دو دختر کمتر از ده سال، شوهر زن معتاد است و قاعدتا این زن است که باید خرج خانه و عمل شوهرش را تامین کند و در این واویلا بازار برای یک زن چه حرفه ای پر سودتر از روسپی گری.

فساد و فحشا با سرعتی غیر قابل کنترل در همه طبقات جامعه و نسل های آن رسوخ پیدا کرده و هر نسل و جنسی از مردم  کشور عزیزمان ایران، به فراخور حال خود با بزهی روبرو هستند. پایه های ایمان و اعتقاد ملت در حال فروپاشی است ولی هسته ای جان چیزی که روح و جان ما را تلطیف و تسکین می نماید آن است که در روزهای نه چندان دور ما با یاری تو کلاهک هایی بنا خواهیم کرد و آن گاه بنا به نابودی همه مخالفین خود خواهیم گذاشت و خلاصه آنچه را که هیتلر موفق به انجام آن نشد ما خواهیم کرد و هنگامی که توانستیم کل دنیا را صاحب شویم، می توانیم به مردم دنیا رافت و عطوفت اسلامی را نشان داده و آنان را کاملا داوطلبانه و به وسیله گشت ارشاد نیروی انتظامی مسلمان کنیم و وقتی که کل دنیا مسلمان شدند چه باک که همسایه ما خود فروشی می کند و اصلا چه لزومی دارد که برای عده قلیلی از مردم کره زمین که دچار انسداد اخلاقی شده اند، افسوس خورد. زیرا برای اصلاح همان جمعیت اندک می توان از یک کلاهک هسته ای دیگر بهره جست.

هسته ای شیرین تر از جان تمامی این سطور را نگاشتم تا بدانی که ما همچنان ایستاده ایم و دفاع همچنان باقی است و ما برای دست یابی به فناوری تو مواضع غیر اصولی بدنمان را به جامعه جهانی نشان می دهیم تا بدین وسیله فرهنگ والای ایرانی و اسلامی خود را به جهانیان ثابت کنیم.

هسته ای مهربان تر از مادر ما چشم بر راه تو دوخته ایم تا روزی که بیایی. تا آن روز که بیایی و پول نفت را بر سر سفره هایمان بیاوری و آب و برق و گاز و تلفن را رایگان نمایی. ما تا آن روز جر می خوریم و دم نمی زنیم. که از دیرباز در ادبیات و فرهنگ ملت ما این ضرب المثل معروف بوده که فرمود:

بزک نمیر باهار میاد                    کمبزه با خیار میاد

عرض دیگری نیست مگر چند خطی شعر که در رثای تو سروده ام و در انتهای این نامه به همراه باد صبا برایت می فرستم. از لا به لای این این کاغذ و جوهر می بوسمت.

در مدح انرژی هسته ای:

آی مردم از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

فناوری هسته ای را ببینید که یک دست جام باده و یک دست جعد یار در میدان قزوین لامبادا می رقصد

آن هم در ساعت پنج عصر، درست در ساعت پنج عصر بود.

و من خواب انرژی هسته ای را دیده ام .

ای الهی جز جگر بگیرم اگر دروغ بگویم و پلکهای چشمم مثل فیوز خانمان هی بپرد.

فناوری هسته ای خواهد آمد و آن گاه که بیاید صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کارتون میگ میگ نشان خواهد داد و فیلم محمد رسول الله را برای بار 895 نمایش خواهد داد.

در این ملک بی غروب، در این آشیانه کهنه سیمرغ و در این جلوه گاه آتش زرتشت، ما نان نداریم، ما آب نداریم، ما مسکن نداریم، ما لباس نداریم، ما کار نداریم، ما تفریح نداریم، ما امید به آینده نداریم و ما آزادی آنهم از انواع قلم، بیان و اندیشه نداریم و ما حتی هوای سالم نداریم. اما هزار و هفت حمد و الله اکبر که ما انرژی هسته ای داریم.

انرژی هسته ای آباد باید گردد.

هر احمقی که ناز کرد، اعدام باید گردد.

خشدک او بر سرش آوار باید گردد.

درد دل سید علی

 

 

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 5:47 | لینک  | 

 

 

 

فرازهایی از دعای چهل و چهارم صحیفۀ سجادیه( برای ورود به ماه مبارک رمضان )

 

خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را بیاموز که چگونه فضیلت این ماه را بشناسیم و حرمتش را بزرگ بشماریم و از آنچه که منعمان فرمودند خودداری کنیم،یاری کن تا با نگه داشتن اعضا و جوارح خود از گناه و به کار گماشتن آنها در آنچه سبب خشنودی توست،روزهای آن را روزه بداریم آن سان که به سخنان بیهوده گوش نسپاریم و چشم خود را به سوی بازیچه ها ندوانیم و به حرام ها دست نگشاییم و به سوی ناشایسته ها قدم بر نداریم،و شکم هایمان جز آنچه تو حلال کرده ای در خود جمع نکند و زبانمان جز آنچه تو فرموده ای،نگوید و جز در آنچه ما را به ثواب تو نزدیک می سازد،خود را به زحمت نیندازیم و جز آن کار که ما را از عقاب تو حفظ می کند به کار دیگر نپردازیم.آنگاه به لطف خود همه این اعمال را از ریای ریاکاران و آوازه جویی آوازه جویان مصون دارتا کسی را در عبادت تو با تو شریک نگیریم و جز تو منظور و مرادی نجوییم.

 

خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را در این ماه بر اوقات نمازهای پنج گانه آگاهی ده.با احکام و شرایط آن که مقرر فرموده ای،و واجباتش که لازم گردانده ای و وظایفی که به آنها موظف کرده ای و هنگامه ای که برای آنها قرار داده ای.    

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

به نظر من در این چند روز هیچ اتفاق مهمی نیفتاد.تنها اتفاق مهم این هفته معضل روز اول ماه مبارک بود.بسیار جالب است که ماه شب اول رمضان در صلاة ظهر روز اول رویت می شود.

 

 

 

در روزمرگی هایم نیز کما فی السابق شرایطی خاص حکم فرماست.من اصلا از ذات این شرایط متنفر نیستم که چه بسا مشتاقش نیز باشم اما این بلاتکلیفی طاقتم را طاق کرده است.روزها مجبورم میزان قابل توجهی از عمرم را در صف اتوبوس حرام کنم.در ازدحام صفهای اتوبوس و در میان خشم و عصبیت مردم که دهانشان را در راه خدا گذاشته اند،بیشتر برای مادر و خواهر رئیس جهمور دلگیر می شوم تا احوال خویش.در همین صفهای عرض و طویل من با خویش عهد کردم که اگر روزی فرزند نداشته ام قصد رئیس جمهور شدن داشت،قلم پایش را خورد کنم.

این هفته حرفی برای گفتن ندارم ولی بی معرفتی است اگر نگویم در این دقایق خاکستری دوستان عزیز و مهربانی چون شهرام و امیر و علیرضا و سید علی گرچه نمی توانند گره ای از کار بگشایند ولیکن سنگ صبوری هستند از برای لحظات بی حوصلگی و نیکوتر از ایشان دوستان وبلاگی ام به خصوص وبلاگه حرفهای ناگفته.

دوستانی که فقط و فقط به واسطۀ سیرت پاکشان مرهمی هستند بر زخم های ناشکیبای من و شاید اصلا همدردی هایشان کاملا صوری و گذرا باشد ولی باز هم معرفتشان بیش از مدعیان به ظاهر رفیق و هرهری مسلکی است که دردهای بی دردی شان را برای آدمی تحفه می آورند.

من تکلیفم را خیلی پیشتر از اینها با آن جماعت روشن کرده ام و شاید با ایشان مراوده ای داشته باشم ولی هیچ گاه انتظاری از این دسته نداشته ام.بگذریم حرف بسیار است ولی مهم این است که با هر چیز عاریتی باید عاریتی رفتار نمود و از دیدگاه من زندگی بزرگترین عاریتی است که خدا به بندگانش عطا کرده است.

 

وقتی جناب نجف آبادی معلم پیر و همیشه اخمو با آن کتاب زمخت و وحشتناک ادبیات فارسی وارد کلاس شد،یقین داشتم که هیچ گاه با این درس کنار نخواهم آمد.ولی هنوز چند هفته ای از آغاز سال تحصیلی نگذشته بود که از وزارت خانه دستور تغییر کتاب ادبیات فارسی سال اول راهنمایی آمد.پس به ناچار جناب نجف آبادی از کلاس ادبیات رخت بربست و به کلاس عربی رفت.کلاسی که کتاب و زبانش با چهره مدرسش کاملا هم خوانی داشت و بعد از آن بود که تو به کلاس ادبیات ما آمدی و دری گشودی از کلمات شیرین زبان فارسی.هر ساعت و لحظه ای از جلسات تو آتشفشانی از نور و کلمه بود برای ما نوجوانان ایران زمین،نوباوگانی که با ساده ترین قواعد زبان مادری شان بیگانه بودند.

ما درس های آن کتاب تازه به دوران رسیده فارسی را به احترام قلب سپیدت مهمان سلولهای خاکستری مغزمان نمودیم. تو برای ما شعرها خواندی و ما از برکت وجود تو صاحب دفتر کشکول فارسی شدیم و تازه آنجا فهمیدیم که مشاعره چه زیبا سنتی است در میان قوم پارس.ما ریشه های درخت زبانمان را از بذر زبان شیرین تو در دل نهان کردیم و تا پا گرفتن آن نهال زیبا فقط خندیدیم و تو در آن روزها چنان در ژرفای خیال بودی که ابرها از چشمان تو باریدن می گرفت.ای کاش من می دانستم که تو به چه می اندیشی.

عاقبت تابستان گرم 74 فرا رسید. در مقابل کلمه ادبیات فارسی کارنامه من نمره 20 خودنمایی می کرد.آن سال کارنامه من نمره 20 کم نداشت اما 20 تو 20 دیگری بود و شاید اصلا شعف حضور این همه 20 باعث شد تا من تو را فراموش کنم و هنگامی جای خالی تو را احساس کردم که خزان 74 فرا رسیده بود و تو در مدرسه ما نبودی.

پس دوباره کابوس سنگین ادب پارسی به سراغم آمد.من حس می کردم که کلمه به کلمه زبان فارسی با وجود تو برایم معنا پیدا می کند و غافل بودم که در این ملک عاشق پرور مردانی از جنس تو کم نیستند. تا سرانجام او آمد و عجبا که درست شبیه تو بود،آن قدر شبیه تو بود که من فکر کردم شاید همه معلمان ادبیات اینگونه اند ولی زمانه ثابت کرد که نه،فقط تو و او بودید که مثل هم بودید مثل عاشق مثل شیدا.او هم مثل تو خاکی بود آن قدر که حتی اسم کوچکش را هم به ما گفت.چیزی که در مابقی معلمین شبیه یک سر بزرگ بود و دانستن اسم کوچک یک معلم به سختی دانستن اسم اعظم خدا.

 

 

 

او آمد و قلعه مجللی را که تو در قلب من بنا نموده بودی و با رفتنت به متروکه ای مبدل گشته بود،از نو صفا داد و این بار گل های معاصر ادب فارسی را هم ضمیمه آن کرد.آری او مثل تو بود.مثل تو حرف میزد مثل تو درس می داد مثل تو در خانه ای محقر و اجاره ای زندگی می کرد و مثل تو علیرغم همه عزت و ادبی که داشت،محل سکنایش به منطقه فقیر نشین شهرت داشت و عاقبت مثل تو صورتش را با سیلی سرخ می کرد.

سالها بعد در ظهر جهنمی یک روز تابستانی ما تن خسته و رنجور تو را که از شدت سموم شیمیایی یارای زندگی در میان این همه سم متحرک را نداشت به دست خاک سپردیم.من آن روز پس از مراسم تدفینت خسته و درمانده در میدان خراسان سرگردان وسیله ای بودم تا خود را به خانه رسانم که ناگهان صدایی آشنا به گوشم رسید که فریاد می زد:میدون امام حسین یه نفر.یه نفر فوری

سلانه سلانه به طرف ماشین حرکت کردم نزدیک ماشین که شدم او را پس از چهار سال دیدم.تمام موهای سیاهش تقریبا سفید شده بود.بی درنگ یاد آن بیتی افتادم که تکیه کلامش بود:موی سفید فلکم به رایگان نداد....

صورتش از شدت نور آفتاب سوخته بود و پیراهن مندرسش غرق عرق بود.لنگی را که به دور گردنش بسته بود باز کرد تا عرق صورتش را پاک کند که نگاهش با نگاهم تلاقی یافت،چیزی حدود یک دقیقه در چشمان یکدیگر خیره شدیم و شاید اگر اشکها کمی دیرتر سرازیر می شد بیشتر و سیرتر نگاهش می کردم.در این بین مردی سوار بر ماشین شد و او بی آنکه چیزی بگوید پشت فرمان نشست و رفت و من چون دیوانگان تا خانه گریستم.

حالا پس از هشت سالی که تو رفته ای زن و فرزند کوچکت خانه 50 متری را که تو به زحمت عطای وام بانک تهیه کرده بودی به لقایش بخشیدند و رفتند.خاک تو سردتر و مشغله های ما گرمتر از آنی بود که بدانیم خانواده ات بدهی چند میلیونی مداوای تو را چگونه پرداخت کرده اند.

تو رفتی و حالا من از او بی خبرم.نمی دانم او چه می کند و در کدامین سیاه چال دغدغه های این روز مرگی کاسه صبرش لبریز گشته است.اصلا او زنده است؟ نه، تو و او به ما آموختید که همیشه به زندگی و آینده امیدوار باشیم.

شاید او از کنار همان پیکان لکنتی صاحب مکنت و جاهی شده باشد.شاید او از پس انداز حقوق سرشار معلمی میلیاردر شده باشد.شاید دختر کوچکش در کوران مشکلات او صاحب یک جفت کفش سیندرلا و یک عدد چراغ جادو شده باشد.شاید او........                           

به قلم سیدعلی

 

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 5:9 | لینک  | 

 

 

فرازهایی از دعای چهل و چهارم صحیفۀ سجادیه ( برای ورود به ماه مبارک رمضان ):

ستایش برای خداست که ما را به سپاس خود رهنمون گردید و بدان اهلیت بخشید تا از شکرگزاران احسان او باشیم و بر این کار ما را پاداش نیکوکاران دهد.ستایش برای خداست که دین خود را به ما عطا فرمود و ما را به آیین خود ویژه گردانید و به راه های احسان خویش پویا ساخت تا به فضل نعمت او به سوی خشنودی اش روانه شویم.

ستایشی که آن را از ما قبول کند و به سبب آن از ما راضی شود.

ستایش برای خداست که ماه خود،ماه رمضان را از جمله راه های احسان قرار داد که ماه روزه ماه اسلام،ماه پاکیزگی از آلودگی ها،ماه رها شدن از گناهان و ماه شب زنده داری است.ماهی که در آن قرآن نازل گردیده،قرآنی که راهنمای مردم و نشانۀ آشکار هدایت و جدا کنندۀ از حق و باطل است.

پس به حرمت های فراوان و فضیلت های نمایان که برای این ماه مقرر داشت برتری آن را بر دیگر ماه ها عیان فرمود.برای بزرگداشت آن چیزهایی را که در ماه های دیگر حلال بوده در این ماه حرام گردانید و خوردنی ها و آشامیدنی ها را غدغن کرد و برای آن زمانی معین قرار داد که نه اجازه می دهد که آن زمان مقرر پیش انداخته شود و نه می پذیرد که به تاخیر افتد.

 

از آنجا که ما جماعت ایرانی بسیار فضول تشریف داریم و در هر سوراخی که بینیم دست فرو می کنیم و باز از آنجاییکه به برکت نظام سیاسی کشورمان 70 میلیون رئیس جمهور، کارشناس سیاسی و اقتصادی، مربی فوتبال، بازیگر، خواننده و صاحب نظر داریم، بر آن شدم تا بنده هم مانند شما و همه هموطنان سرافراز ایرانی در سوراخ های دور و اطرافم دست فرو کنم. پس ستون گزارش هفتگی سوراخی است تا بنده از آن طریق به سوراخی که ورود به سوراخ های دیگر را برایم میسر می سازد، دست فرو کنم.

سلام:

و این یعنی اینکه من هنوز زنده ام و هنوز این قدر مهم نشده ام که به خاطر نوشته هایم شامپو و سفید آب و فرآورده های بهداشتی به خوردم دهند و هنوز آن قدر مخم تعطیل نشده است که به واسطۀ آن وبلاگم تعطیل شود.

هنوز پیرامونم سرشار ازماجراهای تفکر برانگیزی هست که در اطراف آن پرسه بزنم.هنوز رئیس محترم جمهور آنقدر محترم می باشد که فرمایشاتش را نقل قول کنیم و بخندیم و هنوز دوستان بامعرفتی در فضای وبلاگم هستند که منتظر آمدنم باشند و انصافا چه سرمایه ای بالاتر از این، که عده ای بی آنکه تو را دیده باشند چشم بر راهت دوخته باشند.من هنوزم خواب می بینم که دوره دورۀ وفاست.

در این چند روز و هفته که مطالب وبلاگ تکانی نخورده بود،مخ ما تکان سنگینی خورد که به واسطه همین تکان ما دچار استرس فراوانی شدیم پس برای فرار از این وضعیت به سفر رفتیم اما خبر مرگمان سفر شد مزید بر علت و فردای بازگشت از سفر به جایی رفتیم که از شدت هیجان قلب مان به دهانمان تراوش کرد و از فردای فردای سفر نیز فشار عصبی زاید الوصفی دامن گیرمان شد و این طور که به پیش می رود یک ماهی مهمانمان خواهد بود.پس در این یک ماه اگر ننوشتم و یا شلخته نوشتم عذر خواهی می کنم.

 

 

 

هاشمی رئیس می شود:

و این اصلا اتفاق عجیبی نیست بلکه عجیب آنجاست که جناب رفسنجانی چطور حاضر شده بود مرحوم مشگینی را به عنوان بالادست خود بپذیرد.به هر صورت ایشان در هفته گذشته به صندلی ریاست خبرگان تکیه زد تا 8952374 اُمین پست ریاست خود را تحویل بگیرد و بدین وسیله به استکبار جهانی به سرکردگی شیطان بزرگ ثابت شود که این ملک همیشه آباد چقدر قحط الرجال است.

حال در اینجا یک نکته برای حقیر بسیار مبهم و پیچیده می باشد و آن این است که چگونه می شود مجلس خبرگان رهبری که وظیفۀ نظارت بر اعمال و رفتار رهبر را دارد،وظایفش را کاملا برعکس انجام می دهد.یعنی به جای آنکه خبرگان رهبر را نصیحت و موعظه کنند،این شخص رهبر است که خبرگان را راهنمایی و نصیحت می کند.

خوب شاید این هم از عنایات خاصه و معجزات خفیّۀ ایشان می باشد.

 

 

 

وظایف تازه و اضافی مساجد:

تا چند روز دیگر ماه مبارک رمضان آغاز می شود و هر کسی به فراخور حال خود به اموری می پردازد.صدا و سیمای جمهوری اسلامی گداخانۀ کمک به زندانیان را می گشاید به انضمام نمایش سریال های بی مزه و تکراری. قرآنهای خاک خورده و فراموش شدۀ لب تاقچه ها بار دیگر باز می شود و مردم با حالی طلب کارانه به معامله با خدای خویش می پردازند و عجب صبر و مهربانی خدا دارد که در انتهای این ماه همه ما را مورد رحمتش قرار می دهد.در این میان مساجد نیز وظایف تازه و اضافی بر گردنشان محول می شود.قبل از آنکه به این وظایف بپردازیم به وظایف اصلی و مهم مساجد می پردازیم که عبارتند از:

1-     محل پایگاه مقامت بسیج

2-     محل اخذ رای در هنگام انتخابات

3-     محل برگزاری کلاس های منجوق دوزی و سرمه دوزی

4-     محل باشگاه تکواندو،کاراته و جودو

5-     محل آشپزخانۀ رستورانهای محله

6-     محل صندوق قرض الحسنۀ محله

7-     محل غیبت کردن زنهای فضول و مومن محله

حال شما ببینید که در کنار همۀ این امور خطیر و استراتژیک در ماه مبارک رمضان باید نماز جماعت و مراسم شب قدر نیز در این اماکن برگزار شود.به نظر من مسئولین امر باید برای رفع این مشکل فکری اساسی نمایند.

 

 

 

21 سالگي من

در زندگی ما انسانها سالها، ماهها، هفته ها، روزها، ساعتها و حتّی لحظاتی است که آدمی می خواهد بارها به آن سال و ماه و هفته و روز و ساعت رجعت کند و گاه شیرینی آن زمان به قدری است که من و تو حاضریم زندگی خویش را با روزگار معامله کنیم و از خیر باقی زندگی بگذریم، فقط برای رفتن به آنی از آن زمان و عجبا از این معامله وسوسه انگیز. و شاید امکان ناپذیر بودن این معامله خود نعمتی از نعمات خداوندی است، بدان سبب که انسان همیشه خاسر، بیش از این مغبون نباشد.

حال اگر قرار باشد روزی این فرصت به تو داده شود که برای زمانی مشخّص به گذشته ات سفر کنی، کدامین سال زندگیت را بر می گزینی؟ سوار چندمین واگن قطار عمرت می شوی؟

شاید اصلا این پرسش من برای تو بسی پوچ و مهمل باشد، و شاید تو از آن دسته آدمهایی هستی که حتّی برای کسب تجربه ای یا زنده شدن خاطره ای نیز که شده حاضر نیستند پس پشت آن سالهای متوفّی از زندگیشان را نظری فکنند.

ولی اگر قرار باشد روزي به من فرصتی داده شود، ولو به اندازه ثانیه ای، آن ثانیه را در 21 سالگی خود تلف می کنم، و تو چه می دانی که چه حرفها نهفته است در این 21 سالگی من؟

21 سالگی من سال مرموزی است، سال مخصوصی است، سال مشغولی است و مهمتر از همه سال غریبی است و نه، اصلا سالی است مثل همه سالهای زندگی من.سال خنده و گریه، سال اوج و فرود، سال التهاب و آرامش، سال فراغت و مشغولیت، ولی در این سال رازی نهفته است که می گوید این سال با آن سال و آن سالهای زندگی من توفیری دارد از زمین تا آسمان.

21 سالگی من مقارن است با پایان یک شروع و شروع یک پایان.21سالگی من پایان اوهام سختی است که همچون لات و عوزات ریشه در آبا و اجداد اعماقم نهاده بودند و چه دشوار بود پذیرفتن این حقیقت که من 21 سال متضرّر بودم، در عین آنکه می پنداشتم تا آن روز سودمندترینم.

و پایان دوران دانشجویی شروعی بود برای آن تجربه جدید در قالبی جدید از زندگی و شروع یک فکر نو، ایده نو، طرحی نو و در انتهای کار اعتقادی نو و پایان تمامی تضادها و دوگانگی ها.

من هیچ گاه این ادّعا را نداشته و نمی کنم که به خویش عالمم یا مطلق علمم که در عوض جاهل ترینم، لااقل در مورد خویش و جهل و ندانستن هم چنان عاری نیست که لکه اش دامنگیر وجودم شود. بلکه ردایی در قامت انسان موجب عریانی آبرویش می شود که بپندارد آنچه می داند آخر دنیاست!21 سالگی من به من آموخت که مطلق نگری و تفکّر تک بعدی یعنی انسداد، اضمحلال. اینکه چه عواملی مرا به سوی این مسئله رهنمون ساخت خود شاهنامه ایست که در جایش محفوظ است، ولیکن بسی جفا است اگر نگویم که این مهم در کدامین نقطه این کره خاکی خدا به وقوع پیوست.

 

 

 

اصفهان، وای از این اصفهان، فغان از این اصفهان، امان از این اصفهان.

من در عجبم که این عبارت معروف "اصفهان، نصف جهان" از کجا جاری شده است؟ نه آنکه نفی اش کنم، که تاییدش می کنم، ولی من نظری غیر از این دارم.

اصفهان نه نصف جهان است و نه تمامش. اصفهان حتّی آن ارض خاکی نیست که در دل این گربه چموش آرام گرفته. اصفهان نه چهل ستون است و نه عالی قاپو. نه سی و سه پل است و نه پل خواجو.در عین اینکه تمامی آنهاست و ما چقدر نادانيم اگر پنداريم اصفهان مجموعه اي است از اين همه خشت و سنگ.  تمامی این ابنا، اجزائی است که نه ذرّاتی است معلّق در دنیای اصفهان.

اصفهان زیباست نه فقط برای آنکه نقش جهان و منار جنبان دارد. دل انگیزست نه از آن حیث که زاینده رودی در آن روان است.اگر در این ملک بنایی و طبیعتی زیبا و دل انگیز وجود دارد، از برکت زیبایی خود اصفهان سر برافراشته و خود نمائی می کند.

آری، اصفهان نه شهری تاریخی است که آنرا به آبستنی عهد صفویه و قاجاریه محکومش کنی و نه خاکی است که هنر خیزیش را به گوشه ای از ناحیۀ آب و هوای گرم و خشک محدود کنی.

اصفهان قلوب عشّاق است. مساحت اصفهان به وسعت دلهای پریشانی است که در بی کران عشق خود به جستسوی ساحلی، منزلی و مقصدی هستند. هر آبادی و ویرانی، هر کجا و هر ناکجاآبادی که در آن فرهادی به یاد شهد شیرین خود بیستونی در دل برافراشته، اصفهان است و هر مجنونی که هر روز از هجر لیلای خود بر در و دیوار می کوبد، منار جنبانی است از اصفهان.

حال اصفهان عزیز!برای من سخن بگو، "پاسخی گو به نگاهی که زبان من وتوست" و با آن لحن و زبان جان فزایت برایم بگو از خود، از آنچه در خود نهفته ای، از آن ارواح پاک و مقدّسی که اجسادشان تخت فولاد را به قیاس و همسنگی با وادی السلام می کشانند.

اصفهان عزیزم! برایم از زمین خود بگو، از زمینی که گواه قدوم بزرگانی چون شیخ بهایی و میرداماد و شيخ ابولحسن اصفهاني را می دهد. و از آسمانی برایم سخن پرداز که مملؤ از انفاس مجلسیها و فیض کاشانی هاست.

بگو برایم از کوچه، پس کوچه هایت، و از آن بازار پر دالانت و اصلآ بگو ببینم جناب جهانگیر خان قشقایی در کدام یک از این دالانها به جستجوی کسی بود از برای مرمّت تارش و در کدامین دالان این بازار به صرافت ساختن تار دلش افتاد؟

از خانه هایت بگو، از خانه هایی بگو که کلون های آن یادگار نقش دستان صمصام هایی است برای دقّ الباب و برای اطعام ایتام.

"شرف المکان به المولوك"

اصفهان عزیزم شرافت تو از سر ابنای ماندگارت نیست.همه بزرگی تو مدیون بزرگانی است که در چشم ظاهر ساکنان تو و در چشم باطن، ساکنان حرم ستر و عفاف و ملکوت خداوند بودند.

اصفهان عزیزم! حال که برایت می نگارم، نمی دانم قلبم به اندازۀ قلب گنجشکی به تنگ آمده یا نه؟ اما آنقدر گرفته است که هم نواي ناله آن خراباتی آواره شوم که فریاد می زد:

دلم می خواد به اصفهان برگردم...

و سفر من به تو، نه سفری از نوع مرسوم و معمول، که سفری است به اعماق وجودم، به ژرفای دلم بود.

من برای دیدن تو به خویش می نگرم، و به تو می اندیشم، نه به تنهائی خویش. به توئی که در زمان حضورم در آغوشت بذر زندگی را به دلم پاشیدی و حال که از تو دورم جوانه های این بذر، مرهمی است برای رفع دلتنگی هايم و امیدی گشته از برای آینده.پس فاصله ای نیست میان دستان و دیدگانم با تو. تو اصلا لحظه، لحظه ي جان منی.من چگونه بی تو سر کنم که تکّه ای از وجودم شده ای؟

شرحه، شرحه های 21 سالگی من سرشار از عطر نگاه توست عزیز.

به قلم سید علی

نوشته شده توسط Seyed Ali Asghar در ساعت 8:51 | لینک  |